آدمهاي نا امن
اسرار را جار ميزنند
و من در كدامين لحضه دل تنگي
به دامان نا امن و آلوده شان پناه برده ام
در كدامين لحضه تنهايي ام
مرهمي انگاشته ام
هم كلاميشان را
ديگر ، وقتي نيستي همه نامردمان
سينه چاك آلام من اند
براي ارضاء شهوت كلامشان
و من
از همه شان راضي تر
از انانكه
به درد و دل آدم خيانت ميكنند
و جماعتي كه به موبايلم گوش ميكنند
و وقيهانه به رخم ميكشند كلامم را
متنفرم
حس نا امني نفرت انگيز ترين حس منه
Monday, September 20, 2010
Wednesday, August 25, 2010
شيرين تر از عسل
تقريبا دو سالي مي شود كه ديگر همان چاي متداول را كمتر مي نوشم
دوسالي مي شود كه جاي گزين بهتري برايش يافته ام
همه اينها به مزاج آدمها بستگي دارد
يك قاشق غذا خوري عسل وقتي توي يك ليوان آب گرم حل مي شود
گوارا ترين نوشيدني دنياست براي من
فكر ميكنم ارزش تست كردن را دارد
حالا ديگر مزاج آدم به چيزهاي ديگر نمي كشد
انسان است ديگر ، هراز گاهي مزه جديدي كشف مي كند
و به آن خو مي گيرد.مثلا عسلاب زعفراني هم خوب معجونيست
هر از گاهي هم خوب ، عسل نيست
حتي ديغ مي كنندش از من وابسته
مرگ كه نيست ، خوب ادم دندان روي جگرش مي گذارد.البته
شايد بتوان به ضرب و زور هل و دارچين چاي خوبي دم كرد
ولي خوب ، عسل آب چيز ديگريست
اصلا من دوستش دارم .من خوره اش هستم
هرچند همه گير و عمومي نيست
داشتم فكر ميكردم ديگر از چاي خوردنم گذشته
زنبور داري هم فكر بدي نيست
بعضي تيست ها دل كندني نيستند به جان خودم
دوسالي مي شود كه جاي گزين بهتري برايش يافته ام
همه اينها به مزاج آدمها بستگي دارد
يك قاشق غذا خوري عسل وقتي توي يك ليوان آب گرم حل مي شود
گوارا ترين نوشيدني دنياست براي من
فكر ميكنم ارزش تست كردن را دارد
حالا ديگر مزاج آدم به چيزهاي ديگر نمي كشد
انسان است ديگر ، هراز گاهي مزه جديدي كشف مي كند
و به آن خو مي گيرد.مثلا عسلاب زعفراني هم خوب معجونيست
هر از گاهي هم خوب ، عسل نيست
حتي ديغ مي كنندش از من وابسته
مرگ كه نيست ، خوب ادم دندان روي جگرش مي گذارد.البته
شايد بتوان به ضرب و زور هل و دارچين چاي خوبي دم كرد
ولي خوب ، عسل آب چيز ديگريست
اصلا من دوستش دارم .من خوره اش هستم
هرچند همه گير و عمومي نيست
داشتم فكر ميكردم ديگر از چاي خوردنم گذشته
زنبور داري هم فكر بدي نيست
بعضي تيست ها دل كندني نيستند به جان خودم
Sunday, August 22, 2010
بي بهانه
يك:
بيل بيلك زنگ مي خورد
شخصي تصميم دارد سخاوتمندانه يك اثر ارزنده به من هديه بدهد
ارزش اين كادو قراردادي است
من هم به جبران
پيشنهاد به دعوت به شام ميدهم
دعوت پذيرفته مي شود
حالا من مانده ام و...
فكر كنم به اندازه طول يك شام خوردن هم
حرف براي زدن نداشته باشم
دو:
فردا روز تولد شخص ديگريست
قصد دارم تولدش را تبريك بگويم
چيزي هم شبيه به كادو برايش در نظر گرفته ام
البته منظورم از كادو فقط لفظ آن است
ارزش اين كادو هم قراردادي است
هفت عدد آب انگور گازدار سانديس تمام هديه من است به ايشان
بايد به بيل بيلكش زنگ بزنم
تولدش را تبريك بگويم
بعد هم آدرسي بگيرم براي فرستادن آب انگور ها
به همين سادگي
حالا من مانده ام كه ايا هفت عدد آب انگور گازدار سانديس ارزش هديه تولد بودن را دارد يا...
سه:
اين كادو ها فقط بهانه ايست بدون هيچ طمع
فكر ميكنم همه اين اتفاقات ساده
عواقب هولناكي ميتواند داشته باشد
بيل بيلك زنگ مي خورد
شخصي تصميم دارد سخاوتمندانه يك اثر ارزنده به من هديه بدهد
ارزش اين كادو قراردادي است
من هم به جبران
پيشنهاد به دعوت به شام ميدهم
دعوت پذيرفته مي شود
حالا من مانده ام و...
فكر كنم به اندازه طول يك شام خوردن هم
حرف براي زدن نداشته باشم
دو:
فردا روز تولد شخص ديگريست
قصد دارم تولدش را تبريك بگويم
چيزي هم شبيه به كادو برايش در نظر گرفته ام
البته منظورم از كادو فقط لفظ آن است
ارزش اين كادو هم قراردادي است
هفت عدد آب انگور گازدار سانديس تمام هديه من است به ايشان
بايد به بيل بيلكش زنگ بزنم
تولدش را تبريك بگويم
بعد هم آدرسي بگيرم براي فرستادن آب انگور ها
به همين سادگي
حالا من مانده ام كه ايا هفت عدد آب انگور گازدار سانديس ارزش هديه تولد بودن را دارد يا...
سه:
اين كادو ها فقط بهانه ايست بدون هيچ طمع
فكر ميكنم همه اين اتفاقات ساده
عواقب هولناكي ميتواند داشته باشد
Saturday, August 14, 2010
بستر ...ي
بستري فضا هاي مجازي شدن
مثل مسكن خوردن ميمونه
حالا نكه فكر كنين
فقط اينترنت فضاي مجازيه
نه
تلفن وامثالهم را هم اضافه كنيد
يعني درد ها را درمان كه نمي كنند كه هيچ
تازه كلي هم سوءِهاي مختلف دارند
خوب شدن درمان مي خواهد
درمان نفس مي خواهد
نگاه مي خواهد
نگاه ها حس مي خواهند.
حتي تف مي خواهد
لامصب
مثل مسكن خوردن ميمونه
حالا نكه فكر كنين
فقط اينترنت فضاي مجازيه
نه
تلفن وامثالهم را هم اضافه كنيد
يعني درد ها را درمان كه نمي كنند كه هيچ
تازه كلي هم سوءِهاي مختلف دارند
خوب شدن درمان مي خواهد
درمان نفس مي خواهد
نگاه مي خواهد
نگاه ها حس مي خواهند.
حتي تف مي خواهد
لامصب
سينما ركس
سینما شلوغ امشب ، هيچ کس این فیلم رو ندیده
کسی قصه ی سقوط رو از ستاره نشنیده
قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدون برگه
اما قصه ناتمومه ،سانس بعدی سانس مرگه
هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته
یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته
تپش ترانه مرده تو رگای این دقیقه
لحظه لحظه ی شروع یکه تازی حریقه
سینما ! ای سینما رکس ! آخرین قیلمت رو بفروش
واسه هر بلیط یه دریا گریه کن بغض منم روش
سینما ! ای سینما رکس ! پرده ی سیات رو بنداز
اگه از حافظه رفتی جون بگیر تو نبض آواز
صدای جیغ جماعت شب رو می شکنه دمادم
این بوی سوختن چوبه ، یا بوی کباب آدم ؟
شعله قد کشیده تا سقف ، ریه ها خونه ی دود
به جای آتیش نشانی ، تاول که زود به زود
پرده ی پاک نمایش گر گرفته از حرارت
فردا رو عزا می گیرن آدمای این ولایت
سینما و آدماش رو شعله های شب سوزونده
وقتی که خروس بخونه سینما رکسی نمونده
سینما ! ای سینما رکس ! نگا کن ! یه مرد سوخته
هنوز از بین ذغالا چشماش رو به پرده دوخته
شب بیست هشت مرداد سینما رکس رو سوزوندن
اونا که این کار رو کردن خودشون مرثیه خوندن
ما تو روزنامه ی کهنه عکس قاتل رو ندیدیم
اما اسمش رو همیشه از سکوت شب شنیدیم
سوختن اون همه آدم تا ابد نمیره از یاد
نفرت قبیله از تو ، همیشه باقی جلاد
!■
شعر: يغما گلروئي
توي اين سايت پيدا كردم
www.avayeazad.com
کسی قصه ی سقوط رو از ستاره نشنیده
قصه ی شاخ گوزن و شاخه ی بدون برگه
اما قصه ناتمومه ،سانس بعدی سانس مرگه
هر کسی از رو شماره ش روی صندلی نشسته
یه نفر برای شوخی درای سالن رو بسته
تپش ترانه مرده تو رگای این دقیقه
لحظه لحظه ی شروع یکه تازی حریقه
سینما ! ای سینما رکس ! آخرین قیلمت رو بفروش
واسه هر بلیط یه دریا گریه کن بغض منم روش
سینما ! ای سینما رکس ! پرده ی سیات رو بنداز
اگه از حافظه رفتی جون بگیر تو نبض آواز
صدای جیغ جماعت شب رو می شکنه دمادم
این بوی سوختن چوبه ، یا بوی کباب آدم ؟
شعله قد کشیده تا سقف ، ریه ها خونه ی دود
به جای آتیش نشانی ، تاول که زود به زود
پرده ی پاک نمایش گر گرفته از حرارت
فردا رو عزا می گیرن آدمای این ولایت
سینما و آدماش رو شعله های شب سوزونده
وقتی که خروس بخونه سینما رکسی نمونده
سینما ! ای سینما رکس ! نگا کن ! یه مرد سوخته
هنوز از بین ذغالا چشماش رو به پرده دوخته
شب بیست هشت مرداد سینما رکس رو سوزوندن
اونا که این کار رو کردن خودشون مرثیه خوندن
ما تو روزنامه ی کهنه عکس قاتل رو ندیدیم
اما اسمش رو همیشه از سکوت شب شنیدیم
سوختن اون همه آدم تا ابد نمیره از یاد
نفرت قبیله از تو ، همیشه باقی جلاد
!■
شعر: يغما گلروئي
توي اين سايت پيدا كردم
www.avayeazad.com
Saturday, August 7, 2010
هارموني
لحظه ها ريتم دارند و آوا
تصاوير ضرب آهنگ نفس ها را واگويه مي كنند
و سازها همان ... آهنگ كلمات را
همه را كه با هم درون ديگ ميريزي
...
،چراغها خاموش ميشوند
و زندگي جان ميگيرد
تصاوير ضرب آهنگ نفس ها را واگويه مي كنند
و سازها همان ... آهنگ كلمات را
همه را كه با هم درون ديگ ميريزي
...
،چراغها خاموش ميشوند
و زندگي جان ميگيرد
... آتشِ
جادوي غريبيست
آتش را مي گويم
گيراندن و سوزاندنِ
.هر آنچه خشك و سوختنيست
،ناگاه شعله ها سر كش مي شوند
آتش بازي عجب آرام مي كند
آدميزاد را
آتش را مي گويم
گيراندن و سوزاندنِ
.هر آنچه خشك و سوختنيست
،ناگاه شعله ها سر كش مي شوند
آتش بازي عجب آرام مي كند
آدميزاد را
Wednesday, August 4, 2010
قزل حصار
اول شب گرمي بود
توي حياط زندون با رضا ترانه اي قديمي گوش ميكرديم
آخراي شب بود كه
اومدن واسه بردن رضا
صبح كه شد
ديگه رضا نبود
ترانه بود و نگاه آخرمون
توي حياط زندون با رضا ترانه اي قديمي گوش ميكرديم
آخراي شب بود كه
اومدن واسه بردن رضا
صبح كه شد
ديگه رضا نبود
ترانه بود و نگاه آخرمون
Sunday, August 1, 2010
كانادا دراي
ميگه : به ياد مَزّشو و اون قديما گريه ام گرفت
نميگم : اي بابا ... ، تو هم كه مثل مني ، ديونه
نميگم : اي بابا ... ، تو هم كه مثل مني ، ديونه
Wednesday, July 21, 2010
كموتراپي
همون سوسك فلك زده نيمه جاني كه
چهار چرخشو هوا كرده و داره جون ميده
وقتي طاقت جون دادنشو نداري
يا چندشت ميشه، با دمپايي ريقشو در بياري
با شهامت ، غرقش ميكني زير پيف پاف
چهار چرخشو هوا كرده و داره جون ميده
وقتي طاقت جون دادنشو نداري
يا چندشت ميشه، با دمپايي ريقشو در بياري
با شهامت ، غرقش ميكني زير پيف پاف
Friday, July 16, 2010
Monday, July 12, 2010
طاقت بيار
يه وقت هايي
يه جاهايي
لحظه هايي
هست كه بايد ، البته بايدشو مطمئن نيستم
بايد صبر كرد
دعا كرد
آرزو كرد
اصلا كاري نكرد
بايد بزاري اتفاق خودش بيوفته
دست كاريش نكني
تا بزرگتر نشه
بغرنج تر نشه
صبر كني تا خبري بياد كه نبايد
زنگ ميزنه ميگه شناسنامه و دفترچه حسابم زير مهر جا نمازمه
....
يه جاهايي
لحظه هايي
هست كه بايد ، البته بايدشو مطمئن نيستم
بايد صبر كرد
دعا كرد
آرزو كرد
اصلا كاري نكرد
بايد بزاري اتفاق خودش بيوفته
دست كاريش نكني
تا بزرگتر نشه
بغرنج تر نشه
صبر كني تا خبري بياد كه نبايد
زنگ ميزنه ميگه شناسنامه و دفترچه حسابم زير مهر جا نمازمه
....
Wednesday, July 7, 2010
وصيّت
كاش هنوزم ميشد منو توي اين حجره ها دفن كنن
دوست دارم درو ديوارشو بدن آئينه كاري كنن
تابستونا توش يه كولر خوب واسه مردم كار بزارن
يه اطاقم پر كنن از تخت تا هركي خسته است
توش و رو تختاش زير باد خنك كولر يه چرتكي بزنه
لطفا برام ضريح نسازين دوست ندارم
آب سرد كن يادتون نره ،
آب معدني بخريد هي ظرفشو
از توالت پر نكنين واسه مردم
لطفا واسه آرامش بياين پيش من
نه واسه آه و ناله و شيون
آهنگاي خوب بيارين .شعراي خوب بخونيد
ساز بيارين .
به غير از خودم به هيچ كسي بدهي ندارم
از دوست و آشنا واسم حلاليت بخواهين
نهار روز تشعيع جنازه جوجه بدين
شام همان شب هم شيرين پلو
ديگه كوفتم به كسي ندين
واسه پروسه كفن و دفن هم
آب معدني بطري كوچيك بدين به خلق اله هلاك نشن تو گرما
باقي كارها هم خودش حل ميشه
لطفا براي اجراي هيچ كدام از بند ها خودتونو به زحمت نندازين
به صلاح ديد خودتون همه بند ها قابل تغيير ، حذف و يا اضافه هستند
دوست دارم درو ديوارشو بدن آئينه كاري كنن
تابستونا توش يه كولر خوب واسه مردم كار بزارن
يه اطاقم پر كنن از تخت تا هركي خسته است
توش و رو تختاش زير باد خنك كولر يه چرتكي بزنه
لطفا برام ضريح نسازين دوست ندارم
آب سرد كن يادتون نره ،
آب معدني بخريد هي ظرفشو
از توالت پر نكنين واسه مردم
لطفا واسه آرامش بياين پيش من
نه واسه آه و ناله و شيون
آهنگاي خوب بيارين .شعراي خوب بخونيد
ساز بيارين .
به غير از خودم به هيچ كسي بدهي ندارم
از دوست و آشنا واسم حلاليت بخواهين
نهار روز تشعيع جنازه جوجه بدين
شام همان شب هم شيرين پلو
ديگه كوفتم به كسي ندين
واسه پروسه كفن و دفن هم
آب معدني بطري كوچيك بدين به خلق اله هلاك نشن تو گرما
باقي كارها هم خودش حل ميشه
لطفا براي اجراي هيچ كدام از بند ها خودتونو به زحمت نندازين
به صلاح ديد خودتون همه بند ها قابل تغيير ، حذف و يا اضافه هستند
Tuesday, July 6, 2010
Saturday, July 3, 2010
امامزاده؟
اون تيله ي لامصب بزرگتر شد و
تو مايه هاي يه توپ پينگ پونگه الان
شدت درد ديشب وادارم كرد برخلاف ميلم قرص بخورم
ديشب مثل بچه آدم 11 شب خوابيدم
اين بي شرف ديگه داره تير ميكشه
امروز درد كمتر بود.
كمي بعد از ظهر بود، سر كار بودم .
به آبدارچي مربوطه ميگم،اينجا موكت هست؟
ميگه نه .
ميگم نماز كجا ميشه خوند
جانماز روي ميز رو نشونم ميده . منم وا ميستم به نماز با دردي زياد تو حركات.
راستش اولش تصميم ريا بود
دليلشم فعلا نگه ميدارم واسه خودم
شروع كه شد دوستش داشتم، حالم خوب بود
گفتم كاش وضو الكي نبود، راستكي بود، بازي نبود.
بعدش راضي شدم به همون بي وضوش
ظهر و عصر امروزو سند كردم رفت
فرفري و مامانش رفته بودن اين امامزاده قاضي پشت دانشگاه الزهرا
رفتم دنبالشون ،رفتم تو امامزاده
يه امامزاده با يه معماري مختصر اما به اندازه كافي جذاب.
جاي گرمي بود ، يعني دنج بود
آروم بود، آينه كاري هاش تميز بود
اينقدر كه هوس كردم اطاقمو بدم اينه كاري كنن
تكيه زدم به كاشي هاي ديوارش كه لعابي بودنو اصيل . لااقل 100 سالي قدمت رو داره
محو آينه هاي تميزشم. دوست دارم شب توش بخوابم
شب فرفري ميگه قرصتو خوردي؟ ميگم نه، قرصمو مياره
يه ليوان آب هم مياره
آب تو ليوان به نظرم كمي لرد داره ميگم اين آب مشكل نداره ميگه نه بابا بخور
طعم آبش جالب نيست ، عصبي ميشم ميگم اين ديگه چه مزخرفيه
ميره نصف ليوان آب خنك مياره . ميگم حاليته دوتا قرص دارم مي خورم
دوباره يه ليوان آب مياره مثل همون اوليه، گرم و با طعمي خاص
ديگه جوش ميارم
دادميزنم: اين كثافتو از كجا مياري
آروم ميگه: مال آب سرد كن امامزادس
تو مايه هاي يه توپ پينگ پونگه الان
شدت درد ديشب وادارم كرد برخلاف ميلم قرص بخورم
ديشب مثل بچه آدم 11 شب خوابيدم
اين بي شرف ديگه داره تير ميكشه
امروز درد كمتر بود.
كمي بعد از ظهر بود، سر كار بودم .
به آبدارچي مربوطه ميگم،اينجا موكت هست؟
ميگه نه .
ميگم نماز كجا ميشه خوند
جانماز روي ميز رو نشونم ميده . منم وا ميستم به نماز با دردي زياد تو حركات.
راستش اولش تصميم ريا بود
دليلشم فعلا نگه ميدارم واسه خودم
شروع كه شد دوستش داشتم، حالم خوب بود
گفتم كاش وضو الكي نبود، راستكي بود، بازي نبود.
بعدش راضي شدم به همون بي وضوش
ظهر و عصر امروزو سند كردم رفت
فرفري و مامانش رفته بودن اين امامزاده قاضي پشت دانشگاه الزهرا
رفتم دنبالشون ،رفتم تو امامزاده
يه امامزاده با يه معماري مختصر اما به اندازه كافي جذاب.
جاي گرمي بود ، يعني دنج بود
آروم بود، آينه كاري هاش تميز بود
اينقدر كه هوس كردم اطاقمو بدم اينه كاري كنن
تكيه زدم به كاشي هاي ديوارش كه لعابي بودنو اصيل . لااقل 100 سالي قدمت رو داره
محو آينه هاي تميزشم. دوست دارم شب توش بخوابم
شب فرفري ميگه قرصتو خوردي؟ ميگم نه، قرصمو مياره
يه ليوان آب هم مياره
آب تو ليوان به نظرم كمي لرد داره ميگم اين آب مشكل نداره ميگه نه بابا بخور
طعم آبش جالب نيست ، عصبي ميشم ميگم اين ديگه چه مزخرفيه
ميره نصف ليوان آب خنك مياره . ميگم حاليته دوتا قرص دارم مي خورم
دوباره يه ليوان آب مياره مثل همون اوليه، گرم و با طعمي خاص
ديگه جوش ميارم
دادميزنم: اين كثافتو از كجا مياري
آروم ميگه: مال آب سرد كن امامزادس
Monday, June 28, 2010
سلو امروز رفته سونو
از در بيمارستان وارد مي شوم زده بيمارستان محب
از راهروها مي گذرم بعد يكي دوپيچ يكهو مي شود بيمارستان شهيد هاشمي نژاد
يه چيزي تو مايه سوپر استار وكي اف سي حالا جالب تر اينكه از در بيمارستان ميام بيرون زده بيمارستان درياني
دختركي ضجه مادرش را مي زند، شال آبي مانتو خاكستري
پوشيده .شايد اين آخرين تصوير اين رنگها باشد تا مدتهايي مديد. مجالي به اشك دلگيرانه ام نمي دهم
مسئول مربوطه ميگويد
فردا ساعت 7 صبح وقت ميديم واسه 15 روز ديگه
بيرون ميزنم به دنبال پولي تر و زودترش،رفته اند نمازو نهار
دوساعتي انتظار دارد
ميدان ونك ضلع شمال شرقي
ساندويچ فروشي به سبك شايد ميدان شوش هم نه
قيمتها را به شيشه چسبانده تا از همان بيرون ببيني
مي گويم هاد داگ
ميگه نوشابه
ميگم خوبه
روي يه تيكه كاغذ 2در 4 مينويسه
هاك 1
نوش 1
ميگه دو تومن. بعدشم كاغذو جدا ميكنه ميندازه تو اشغالي
دارم يك سوسيس آلماني مامان مي خورم
تو راه سونو همش بوي ساندويچيه مياد
لباسامو بو ميكنم
اووووف بوي تند روغن گرفتم
ميرم سونو
خانوم دكتر ميگه شلوارتو بكش پائين
حالا شورتتون
خانوم منشي اين بوي سوختگي از كجاس
منشي ميگه نميدونم خانوم دكتر
ميگم ببخشيد
ميگه ببين نگران نباش
اصلا مهم نيست ميدوني كه ، كلي راه هست
ميگم مال منه
ميگه خيلي ها اين روزا دارن
چند سالته ؟
ميگم يه خورده اي
ميگه خووووب ديگه ،بعضيا جواب مي گيرن.به شانسه!!!
منشي نخود چي كيشميش مياره واسه زيارت من، ميده به خانوم دكتر
حالا يك ساعته منتظرم جوابمو كه شفاهي چند كلمه بود بزنه رو كاغذ
زنگ ميزنم دكترم ميگم دكتر اينجوريه ميگه ببين اول از همه روحيه است
اينم از داستان من و هسته هلو ، بايد ديد تا كي اينجوري ميمونه و كي تصميم ميگيره هلو بشه و هلو بده
از راهروها مي گذرم بعد يكي دوپيچ يكهو مي شود بيمارستان شهيد هاشمي نژاد
يه چيزي تو مايه سوپر استار وكي اف سي حالا جالب تر اينكه از در بيمارستان ميام بيرون زده بيمارستان درياني
دختركي ضجه مادرش را مي زند، شال آبي مانتو خاكستري
پوشيده .شايد اين آخرين تصوير اين رنگها باشد تا مدتهايي مديد. مجالي به اشك دلگيرانه ام نمي دهم
مسئول مربوطه ميگويد
فردا ساعت 7 صبح وقت ميديم واسه 15 روز ديگه
بيرون ميزنم به دنبال پولي تر و زودترش،رفته اند نمازو نهار
دوساعتي انتظار دارد
ميدان ونك ضلع شمال شرقي
ساندويچ فروشي به سبك شايد ميدان شوش هم نه
قيمتها را به شيشه چسبانده تا از همان بيرون ببيني
مي گويم هاد داگ
ميگه نوشابه
ميگم خوبه
روي يه تيكه كاغذ 2در 4 مينويسه
هاك 1
نوش 1
ميگه دو تومن. بعدشم كاغذو جدا ميكنه ميندازه تو اشغالي
دارم يك سوسيس آلماني مامان مي خورم
تو راه سونو همش بوي ساندويچيه مياد
لباسامو بو ميكنم
اووووف بوي تند روغن گرفتم
ميرم سونو
خانوم دكتر ميگه شلوارتو بكش پائين
حالا شورتتون
خانوم منشي اين بوي سوختگي از كجاس
منشي ميگه نميدونم خانوم دكتر
ميگم ببخشيد
ميگه ببين نگران نباش
اصلا مهم نيست ميدوني كه ، كلي راه هست
ميگم مال منه
ميگه خيلي ها اين روزا دارن
چند سالته ؟
ميگم يه خورده اي
ميگه خووووب ديگه ،بعضيا جواب مي گيرن.به شانسه!!!
منشي نخود چي كيشميش مياره واسه زيارت من، ميده به خانوم دكتر
حالا يك ساعته منتظرم جوابمو كه شفاهي چند كلمه بود بزنه رو كاغذ
زنگ ميزنم دكترم ميگم دكتر اينجوريه ميگه ببين اول از همه روحيه است
اينم از داستان من و هسته هلو ، بايد ديد تا كي اينجوري ميمونه و كي تصميم ميگيره هلو بشه و هلو بده
Saturday, June 26, 2010
اعلان
نرم نرم ، آرام آرام
توي دلم خالي مي شود
فلش بك ها جان مي گيرند
نه ، انگار موضوع جدي تر ازهمه تصوراتم است
دوباره خاطرات متشنج زنده مي شوند
عاقبتي محتوم ...
دوباره روي كيسه شان دست مي كشم، دوباره و دوباره
حضور آرامش ،آرام روانم را بهم مي ريزد
لمسي شبيه به معاينه مرسوم بانوان
حالا براي من ، جايي ديگر
جستجويي براي آني كه هست
اينجا فقط جرات ، زود تر از همه مدعيان مي گريزد
من ميمانم و جنگل مه آلود اوهام
من مي مانم و سكوت ، من مي مانم و خاطراتم
توي دلم خالي مي شود
فلش بك ها جان مي گيرند
نه ، انگار موضوع جدي تر ازهمه تصوراتم است
دوباره خاطرات متشنج زنده مي شوند
عاقبتي محتوم ...
دوباره روي كيسه شان دست مي كشم، دوباره و دوباره
حضور آرامش ،آرام روانم را بهم مي ريزد
لمسي شبيه به معاينه مرسوم بانوان
حالا براي من ، جايي ديگر
جستجويي براي آني كه هست
اينجا فقط جرات ، زود تر از همه مدعيان مي گريزد
من ميمانم و جنگل مه آلود اوهام
من مي مانم و سكوت ، من مي مانم و خاطراتم
Friday, June 25, 2010
خارش
.به كرم هاي توي قبر فكر مي كنم
.وقتي مي آيند ، همه هيكل آدم را خارش بر مي دارد
.حالا بدون كرم ضد خارش كه ، آدم مي ميرد توي قبر
.وقتي مي آيند ، همه هيكل آدم را خارش بر مي دارد
.حالا بدون كرم ضد خارش كه ، آدم مي ميرد توي قبر
Thursday, June 24, 2010
بوي خوب چاي
ساليان سال است
جماعتي از اقوام مادري، كه تقريبا اكثريت قريب به اتفاق افراد زاد بومشان را تشكيل مي دهد
شبِ روزهاي چهار شنبه هر هفته در محفلي كه به آن هيات مي گويند و هر هفته هم خانه يكيشان برگزار ميشود ، دور هم جمع مي شوند. معمولا به فراخور احوال هر كس كه به اصطلاح رايج ، باني مراسم است به غير از افراد هميشگي و هر هفته اي ، نزديكتر هايشان با ايل و تبار و مفصل تر تشريف مي آورند. ماهم تقريبا سالي 3-4 بار به اين مراسم هر هفته اي مي رويم. بيشترش دور هم بودن است و احترام به صاحب خانه كه معمولا عمه و دايي مادري هستند. مراسم هم معمولا با نماز و خطابه مانندي آغاز مي شود و بعدش هم مختصري ذكر مصيبت و دعا و آخر ماجرا هم شام هاي تقريبا با كيفيتي از جماعتي دست اندر كار پخت و پز و سالن داري . فاميل مادري مان نميدانم چه شده كه همگي شغل متحد الشكلي دارند ، پدر بزرگ مرحوم و دائي هاي مباركه مان هم شامل همين بند مي شوند . مابقي ماجرا هم كه اگر دورتر باشي بعد شام رفع زحمت ميكني و نزديكتر باشي ،اصل ماجرا بعد رفتن ميهمانان آغاز مي شود . من هم راستش رابخواهيد با وعظ و خطابه و ذكر مصيبت چندان حال نمي كنم، كه هيچ .اندكي تحمل است و اندكي جيم زدن و با رفقا گپ و گفت . تا موقع شام عزيز برسد تا
دست كم كمك حالي باشيم از بحر تقسيم و دست به دست كردن شام.
هميشه احساسم اين بوده كه واعظان مكرراتي را به هر عنوان ، هر باره به خورد ملت مي دهند و همگان هم به طمع تجمعي و تفرجي و حتي شامي ، متحمل اراجيف .
ديگر وقت جيم زدن است به بهانه خواب رفتن پا هايم به آشپز خانه مباركه ميروم،
بحث داغي در جريان است
خلاصه اش مي شود اين كه دارند مي گويند با نظرات مطرح شده واعظ مخالفند و بايد نظرشان را به گوش واعظ جمع برسانند
حتي كسي مي گويد چرااينقدر اراجيف ميگويد ،گوشهايم تيز تر مي شود بحث خيلي دقيق شده
به نظر من هم طرف داشت بحث نماز جماعت را خيلي ظاهر بينانه مطرح مي كرد
حالا همه متحد شده اند كسي برود اطاق هم جوار و به حاج اقا تذكر بدهد و بحث كنند راجع به نظرات حضرت آقا
حس خوبي دارم ،از نظرات متينشان لذت مي برم ،اين اعتقادشان به دروني بودن دين دارد بارز تر مي شود برايم. به نظرم اگر همين يك تاثير را هم گذاشته باشد اين جلسات ، بر مردماني كه من با متر خودم متظاهر مذهبي مي خواندمشان و همه اين هفته به هفته هايشان را ، دوره هاي اطعامِ سير شكماني متعصب ،و قسمت زنانه اش را جلسات مرتب غيبت هفتگي ،بسيار مفيد به فايده بوده است .
خوب امشب كمي اديت شدم و ياد تر گرفتم كه من هم متعصب نباشم در قضاوت
بوي چاي اين هياتها و غذاي لذيذشان را دوست دارم. نكند من هم ،همه را با نيت خود سنجيده ام هميشه
جماعتي از اقوام مادري، كه تقريبا اكثريت قريب به اتفاق افراد زاد بومشان را تشكيل مي دهد
شبِ روزهاي چهار شنبه هر هفته در محفلي كه به آن هيات مي گويند و هر هفته هم خانه يكيشان برگزار ميشود ، دور هم جمع مي شوند. معمولا به فراخور احوال هر كس كه به اصطلاح رايج ، باني مراسم است به غير از افراد هميشگي و هر هفته اي ، نزديكتر هايشان با ايل و تبار و مفصل تر تشريف مي آورند. ماهم تقريبا سالي 3-4 بار به اين مراسم هر هفته اي مي رويم. بيشترش دور هم بودن است و احترام به صاحب خانه كه معمولا عمه و دايي مادري هستند. مراسم هم معمولا با نماز و خطابه مانندي آغاز مي شود و بعدش هم مختصري ذكر مصيبت و دعا و آخر ماجرا هم شام هاي تقريبا با كيفيتي از جماعتي دست اندر كار پخت و پز و سالن داري . فاميل مادري مان نميدانم چه شده كه همگي شغل متحد الشكلي دارند ، پدر بزرگ مرحوم و دائي هاي مباركه مان هم شامل همين بند مي شوند . مابقي ماجرا هم كه اگر دورتر باشي بعد شام رفع زحمت ميكني و نزديكتر باشي ،اصل ماجرا بعد رفتن ميهمانان آغاز مي شود . من هم راستش رابخواهيد با وعظ و خطابه و ذكر مصيبت چندان حال نمي كنم، كه هيچ .اندكي تحمل است و اندكي جيم زدن و با رفقا گپ و گفت . تا موقع شام عزيز برسد تا
دست كم كمك حالي باشيم از بحر تقسيم و دست به دست كردن شام.
هميشه احساسم اين بوده كه واعظان مكرراتي را به هر عنوان ، هر باره به خورد ملت مي دهند و همگان هم به طمع تجمعي و تفرجي و حتي شامي ، متحمل اراجيف .
ديگر وقت جيم زدن است به بهانه خواب رفتن پا هايم به آشپز خانه مباركه ميروم،
بحث داغي در جريان است
خلاصه اش مي شود اين كه دارند مي گويند با نظرات مطرح شده واعظ مخالفند و بايد نظرشان را به گوش واعظ جمع برسانند
حتي كسي مي گويد چرااينقدر اراجيف ميگويد ،گوشهايم تيز تر مي شود بحث خيلي دقيق شده
به نظر من هم طرف داشت بحث نماز جماعت را خيلي ظاهر بينانه مطرح مي كرد
حالا همه متحد شده اند كسي برود اطاق هم جوار و به حاج اقا تذكر بدهد و بحث كنند راجع به نظرات حضرت آقا
حس خوبي دارم ،از نظرات متينشان لذت مي برم ،اين اعتقادشان به دروني بودن دين دارد بارز تر مي شود برايم. به نظرم اگر همين يك تاثير را هم گذاشته باشد اين جلسات ، بر مردماني كه من با متر خودم متظاهر مذهبي مي خواندمشان و همه اين هفته به هفته هايشان را ، دوره هاي اطعامِ سير شكماني متعصب ،و قسمت زنانه اش را جلسات مرتب غيبت هفتگي ،بسيار مفيد به فايده بوده است .
خوب امشب كمي اديت شدم و ياد تر گرفتم كه من هم متعصب نباشم در قضاوت
بوي چاي اين هياتها و غذاي لذيذشان را دوست دارم. نكند من هم ،همه را با نيت خود سنجيده ام هميشه
Tuesday, June 22, 2010
حي وان
يك سيم تك رشته
همان رگ تركي خودم
داغ ميشه ، ميسوزه ،
فيوز مي پرونم
يكي در ميان اجزاء خودمو
مثل دمپايي پاره
نثارهيكل لش مقابل مي كنم
دامنه جديدي از ادبيات لمپني رو تو خودم كشف كردم
ولي انگار بعضي ها، از له شدن به ارگاسم ميرسند
حيوانها
همان رگ تركي خودم
داغ ميشه ، ميسوزه ،
فيوز مي پرونم
يكي در ميان اجزاء خودمو
مثل دمپايي پاره
نثارهيكل لش مقابل مي كنم
دامنه جديدي از ادبيات لمپني رو تو خودم كشف كردم
ولي انگار بعضي ها، از له شدن به ارگاسم ميرسند
حيوانها
عصر
خاكستري هايش
همگي به عصري پائيزي مي مانست
پر از بغض ،
اين خاكستري سرخ فام و گرم و گرفته
اولين روز تابستان را مي گويم
همگي به عصري پائيزي مي مانست
پر از بغض ،
اين خاكستري سرخ فام و گرم و گرفته
اولين روز تابستان را مي گويم
Monday, June 21, 2010
سرد خانه
پشت هر صدايي كه از اين بيل بيلك هاي نا امن يك نفره در مي آيد
نفس هايي ، قلب هايي ، ياد هايي و هزارو يه كوفت بي درمان ديگر خفته است.
دلم مي لرزد......زنگواره اي ديگر، صدايي آشنا .. ، دعوتي به سردخانه
اينجا من و اينجا...اين همان سردخانه
عجب حس غريبي دارد
ديگر نه گريه اي و نه غصه اي و نه هيچ كوفت ديگري نمي آيد
اينجا ترس مي آيد
نه فكر كنيد براي آن چيزهايي كه فكرش را مي كنيد
نه نه، به غلط گمان مبريد
اينجا لرز مي آيد
، نه براي سرما ،نه نه ، كه هواي گرميست ،اولين روز تابستان است
اينجا من و اينجا سرد خانه ،اينجا من و اينجا خانه اي سرد ، سرد تر از سرد
اينجا من و باز شناسي اجسادي مكشوف
كه هزاران بار دعا ميكني تا عزيزانت نباشند
كه هزاران نذر مي كني تا خوابي بيش نباشد، كابوس باشد ،تاوان شكمبارگي هايت باشد
لحظه هاي يخ زده آوار ديوارهاي سردخانه اند
ديوارهايي پر از درهاي فلزين
به اندازه ي بيشمار مردمان عاشق
دري مي گشايند ، نعشي مي كشند ، زيپي مي درند، و تو عريان ، عريان عريان ، واقعيت را مي بيني ، همه چيز هست ، جسم هست ، جنس هست ، اما آن روح لعنتي گورش را گم كرده رفته ، ديگر نيست . حال بديست ، غصه از ياد آدم مي رود ، قصه ها مي آيند و هوار ذهن پريشانت مي شوند
هواي متعفن كنترل شده اي دارد ، هواي بي رحمي دارد ، و جماعتي در انتظار . خودشه؟؟؟؟؟
چشم از جسد مي گيرم .آرام به سوي صدا خم مي شوم . با سر تِكانه اي مي گويم
آره ! ...خودِخودمم
نفس هايي ، قلب هايي ، ياد هايي و هزارو يه كوفت بي درمان ديگر خفته است.
دلم مي لرزد......زنگواره اي ديگر، صدايي آشنا .. ، دعوتي به سردخانه
اينجا من و اينجا...اين همان سردخانه
عجب حس غريبي دارد
ديگر نه گريه اي و نه غصه اي و نه هيچ كوفت ديگري نمي آيد
اينجا ترس مي آيد
نه فكر كنيد براي آن چيزهايي كه فكرش را مي كنيد
نه نه، به غلط گمان مبريد
اينجا لرز مي آيد
، نه براي سرما ،نه نه ، كه هواي گرميست ،اولين روز تابستان است
اينجا من و اينجا سرد خانه ،اينجا من و اينجا خانه اي سرد ، سرد تر از سرد
اينجا من و باز شناسي اجسادي مكشوف
كه هزاران بار دعا ميكني تا عزيزانت نباشند
كه هزاران نذر مي كني تا خوابي بيش نباشد، كابوس باشد ،تاوان شكمبارگي هايت باشد
لحظه هاي يخ زده آوار ديوارهاي سردخانه اند
ديوارهايي پر از درهاي فلزين
به اندازه ي بيشمار مردمان عاشق
دري مي گشايند ، نعشي مي كشند ، زيپي مي درند، و تو عريان ، عريان عريان ، واقعيت را مي بيني ، همه چيز هست ، جسم هست ، جنس هست ، اما آن روح لعنتي گورش را گم كرده رفته ، ديگر نيست . حال بديست ، غصه از ياد آدم مي رود ، قصه ها مي آيند و هوار ذهن پريشانت مي شوند
هواي متعفن كنترل شده اي دارد ، هواي بي رحمي دارد ، و جماعتي در انتظار . خودشه؟؟؟؟؟
چشم از جسد مي گيرم .آرام به سوي صدا خم مي شوم . با سر تِكانه اي مي گويم
آره ! ...خودِخودمم
Sunday, June 20, 2010
استفراغ
كاش مي شد انگشت زد و تمام اين دلشوره لعنتي را بالا آورد
كاش مي دانستم اين اكنون كه مي گذرد كجائي ترين لحظه عمر من است
اين خورد شدن هاي آرام آرام مخدر افسونگريست
اين كه آدم بداند چگونه مي شود اين رابطه هاي آدميزادي را ،برد برد ادامه داد
اين كه بداني تاوان چه را مي دهي تاوان كدام گه خوردنت را ... اين همان خود خوشبختيست
اين كجاي منِ نا آرام و طوفان زده به توي بي رحم ترحم ميكند ، عشق مي ورزد و...
نابودي يعني در اوج آرامش ديگر مايي وجود نداشته باشد ، آنجا كه دلت براي همان احمقانه هاي دوتايي تان تنگ مي شود،
كاش مي دانستم اين اكنون كه مي گذرد كجائي ترين لحظه عمر من است
اين خورد شدن هاي آرام آرام مخدر افسونگريست
اين كه آدم بداند چگونه مي شود اين رابطه هاي آدميزادي را ،برد برد ادامه داد
اين كه بداني تاوان چه را مي دهي تاوان كدام گه خوردنت را ... اين همان خود خوشبختيست
اين كجاي منِ نا آرام و طوفان زده به توي بي رحم ترحم ميكند ، عشق مي ورزد و...
نابودي يعني در اوج آرامش ديگر مايي وجود نداشته باشد ، آنجا كه دلت براي همان احمقانه هاي دوتايي تان تنگ مي شود،
Wednesday, June 16, 2010
هواي گرم
،ظهر يك پنج شنبه گرم
،جايي نرم
،مثلا كاناپه كنار فن كويل، مي تونه توجيه خوبي باشه تا لباس فرمم رو در بيارم
.كه چروك نشه
.و بعدش با زير پيرني خوبم يه چرتكي بزنم
.سرم تازه داره گرم ميشه كه، در ميزنن
.درو باز ميكنم
.نرم و آهسته تو وارد مي شوي ،هنوز تو شوك حضور بي خبرتم
.مياي و ميشيني رو كاناپه، حواسم نيست كه با زير پوش جلوت نشستم
.راستي چرا اينقدر چاق و توپول شدي ، اونم خيلي زياد
.ميرم تو اتاق لباسمو بپوشم، كه صدايي مي آيد
.جلو تر كه مي آيم، فشفشه اي روشن كرده اي. ميگويي آمده ام ،به ياد آمدنم
.نور خيره كننده و ذرات جهنده اي دارد
.نرم نرمك آرام ميگيرد وبه خاموشي مي گرايد
.ميگويم چه هواي گرمي شده، انگار دارد از آسمان آتش مي بارد اين روزها
.ديگر فايده اي ندارد
.هرچقدر هم چشمانم را فشار دهم تصويرت زنده نمي شود
.چشم مي گشايم، خيس عرق ،روي كاناپه ولو شده ام
.اتاق هوايي بس خنك دارد
،جايي نرم
،مثلا كاناپه كنار فن كويل، مي تونه توجيه خوبي باشه تا لباس فرمم رو در بيارم
.كه چروك نشه
.و بعدش با زير پيرني خوبم يه چرتكي بزنم
.سرم تازه داره گرم ميشه كه، در ميزنن
.درو باز ميكنم
.نرم و آهسته تو وارد مي شوي ،هنوز تو شوك حضور بي خبرتم
.مياي و ميشيني رو كاناپه، حواسم نيست كه با زير پوش جلوت نشستم
.راستي چرا اينقدر چاق و توپول شدي ، اونم خيلي زياد
.ميرم تو اتاق لباسمو بپوشم، كه صدايي مي آيد
.جلو تر كه مي آيم، فشفشه اي روشن كرده اي. ميگويي آمده ام ،به ياد آمدنم
.نور خيره كننده و ذرات جهنده اي دارد
.نرم نرمك آرام ميگيرد وبه خاموشي مي گرايد
.ميگويم چه هواي گرمي شده، انگار دارد از آسمان آتش مي بارد اين روزها
.ديگر فايده اي ندارد
.هرچقدر هم چشمانم را فشار دهم تصويرت زنده نمي شود
.چشم مي گشايم، خيس عرق ،روي كاناپه ولو شده ام
.اتاق هوايي بس خنك دارد
Sunday, June 13, 2010
بازيچه
.دلم به حال احمقت مي سوزد
،خوشم نمي آيد
،حالا كه من گند زده شده را
.هنرمندانه ماست مالي كرده ام
.برگردي جلوي زنت ، با من با تحكم صحبت كني
!كه چه بشود؟ ابله جان
.سفارش دهنده داستان ، همان زن توست
،خوشم نمي آيد
،حالا كه من گند زده شده را
.هنرمندانه ماست مالي كرده ام
.برگردي جلوي زنت ، با من با تحكم صحبت كني
!كه چه بشود؟ ابله جان
.سفارش دهنده داستان ، همان زن توست
Thursday, June 10, 2010
كاش كمي احمق تر بودي
آخ كه همين مغز مخ مانند توست
كه قلب دل مانند مرا برده
توي لايه لايه سطر هاي پر پيچ و خم متنهاي
تو در توي چندلايه ات
كاش كمي احمق تر بودي .
كاش مثل همه بودي . .
و من در رنجم
از اين فهم خودم و تو ، كه هر دومان را دارد ميكشد .
كه بو ميكشند همديگر را لامصب ها
كه قلب دل مانند مرا برده
توي لايه لايه سطر هاي پر پيچ و خم متنهاي
تو در توي چندلايه ات
كاش كمي احمق تر بودي .
كاش مثل همه بودي . .
و من در رنجم
از اين فهم خودم و تو ، كه هر دومان را دارد ميكشد .
كه بو ميكشند همديگر را لامصب ها
Monday, June 7, 2010
تصحيح
سطر به سطر
پر پر زدن هاي لحظه هاي زيباي امروزت
لرزش دست و دلت ، باورهاي معصومانه ات
شر و شور نگاه و كلام بازيگوشت
مو به مو به همان لحظات لعنتي من مي مانست
دلم نمي آمد لذت اين تجربه هاي ناب را از تو دريغ كنم
دلم نمي آمد كام شيرين فامت را تلخ كنم
دلم نمي آيد گران سنگيش را تنها بر دوش كشي
مثل احمق ها خواستم همان لعنتي هاي خودم را تصحيح كنم
تا جواب آينده تو را تصحيح كرده باشم
ديگر ايمان دارم كه گه مال كامل مي شوي
... تنها دعايت مي كنم
پر پر زدن هاي لحظه هاي زيباي امروزت
لرزش دست و دلت ، باورهاي معصومانه ات
شر و شور نگاه و كلام بازيگوشت
مو به مو به همان لحظات لعنتي من مي مانست
دلم نمي آمد لذت اين تجربه هاي ناب را از تو دريغ كنم
دلم نمي آمد كام شيرين فامت را تلخ كنم
دلم نمي آيد گران سنگيش را تنها بر دوش كشي
مثل احمق ها خواستم همان لعنتي هاي خودم را تصحيح كنم
تا جواب آينده تو را تصحيح كرده باشم
ديگر ايمان دارم كه گه مال كامل مي شوي
... تنها دعايت مي كنم
عطسه
اين روزها اول كلافگي مي آيد
بعد نگراني و ترس مي آيد
بعد سر درد مي آيد
بعد عطسه مي آيد
بعد كابوس مي آيد
بعد غصه مي آيد
بعد ، بعد ، بعد
بعدش همه حرام زاده ها
با هم مي آيند
بعد نگراني و ترس مي آيد
بعد سر درد مي آيد
بعد عطسه مي آيد
بعد كابوس مي آيد
بعد غصه مي آيد
بعد ، بعد ، بعد
بعدش همه حرام زاده ها
با هم مي آيند
Thursday, June 3, 2010
fatehe
.آي ... شماياني كه مرا زنده بگور كرده ايد ، برايم به صدقه فاتحه مفرستيد
.اين صدقات مرهم دل شكسته من نيست ، كفاره وجدان بي رحم خودتان است
.دعايتان ميكنم، به خير، به نيكي ،و به رستگاري . به مانا يي و نام آوري
.تا چونان مني همه اميدتان رهگذراني نباشند، كه مرا حاجتي به فاتحه هايشان نيست
...تو خود فاتحه اي ، بيشتر بخوان
.اين صدقات مرهم دل شكسته من نيست ، كفاره وجدان بي رحم خودتان است
.دعايتان ميكنم، به خير، به نيكي ،و به رستگاري . به مانا يي و نام آوري
.تا چونان مني همه اميدتان رهگذراني نباشند، كه مرا حاجتي به فاتحه هايشان نيست
...تو خود فاتحه اي ، بيشتر بخوان
Saturday, May 29, 2010
Thursday, May 27, 2010
پروژه
انگار هر لحظه داريم از هم دور تر مي شويم
عشق ها از هم ، مردم از هم ، خانواده ها از هم
مردم و حكومت هم كه تكليفشان مدتهاست يك سره شده . مثل دختري ميمانيم كه حق طلاق ندارد ،بايد بسوزد و بسازد .نقطه هايي را گرفته ايم ، به سرعت در حال دوران به دورش هستيم ، تحصيل ، كار ، خانواده ، شبكه هاي مجازي ، شبكه هاي غير مجازي وهزارو يه كوفت بي درمون ديگه .... خلاصه كه، يه كلاف در هم بر هم اجتماعي، فرهنگي ،سياسي ،همه سهم ما از بهترين سالهاي عمرمان شده و بس
دارم خفه ميشم از بي همه چيز بودنمان ،از بي همه كس بودنمان . مي هراسم از اينهمه شخصي شدگي از اين همه خفه شدگي ،از اين همه خود طلف كردن ،خود سوزي و از خود بي خودي
يهو بي هوا ميگه ببين عشق يه جور پروژه است ، يعني عشق پروژه است .
تنها ، نگاهي وهم آلود مي ماند .
با خود تكرار ميكنم عشق يه پروژه است
عشق ها از هم ، مردم از هم ، خانواده ها از هم
مردم و حكومت هم كه تكليفشان مدتهاست يك سره شده . مثل دختري ميمانيم كه حق طلاق ندارد ،بايد بسوزد و بسازد .نقطه هايي را گرفته ايم ، به سرعت در حال دوران به دورش هستيم ، تحصيل ، كار ، خانواده ، شبكه هاي مجازي ، شبكه هاي غير مجازي وهزارو يه كوفت بي درمون ديگه .... خلاصه كه، يه كلاف در هم بر هم اجتماعي، فرهنگي ،سياسي ،همه سهم ما از بهترين سالهاي عمرمان شده و بس
دارم خفه ميشم از بي همه چيز بودنمان ،از بي همه كس بودنمان . مي هراسم از اينهمه شخصي شدگي از اين همه خفه شدگي ،از اين همه خود طلف كردن ،خود سوزي و از خود بي خودي
يهو بي هوا ميگه ببين عشق يه جور پروژه است ، يعني عشق پروژه است .
تنها ، نگاهي وهم آلود مي ماند .
با خود تكرار ميكنم عشق يه پروژه است
Thursday, May 20, 2010
پول پرداز
توي شهر
يكي در ميون، مغازه ها شدن بانك
بانك هاي رنگ و وارنگ
همشون هم شلوغن . شماره ميدن، كارت ميدن، و پول پرداز دارن
توي فاميل پر شده از جواناني تحصيل كرده كه كار كردن توي بانك را
به تخصص هايشان ترجيح داده اند
خسته از كار فرساينده درجا زننده ات آمده اي خانه .
توي تلويزيون 90 در صد آگهي ها بانك ها را جار ميزنند
همه دلخوش به بردن يكي از انواع سواري ها
شركتهاي تبليغاتي در تراكم سفارشات بانكي
سالياني نه چندان دور در گيرو دار ايده هاي جديد تبليغاتي
ايده اي ناب داشتم براي بانك كشاورزي1384
قاطر براي كشاورزان خير حسابهاي قرض الحسنه
نخنديد باور كنيد ،ارزشمند است، تنها مشكلش محدود بودن اين گونه جانوريست حتي طرح واردات نيز مطرح شد .حالا يكي نيست بگويد ميميري طرح مغزبر ندهي
همه جا تبليغ اين بانكهاي قرض الحسنه است و رضازنگ ميزند دنبال پول براي شروع كارش ميگردد. پدرام هم براي شروع كارش به وام 28 درصدي رضايت داده است و با دمش گردو ميشكند .امير دنبال ضامن معتبر براي يك ميليون تومان پول است .حميد امروز اسبابش را جمع كرد تا فردا بانك خانه اش را براي حراج پلمپ كند .شهريار با پول بابا جونش كه عضو هيات مديره يه بيمه خصوصيه و رفته كانادا دكتري گرفته مياد تا سربازيشو بخره . وحيد تا لنگ ظهر تو رختخوابشه، كلاغا ميگن افسردگي گرفته . مازيار كارشو تو رستوران دايش به خاطر دعوا با باقي كارگرا سر مرخصي ترك كرده و فقط به من ميگه كه دايش واسه اون كار شبانه روزي بهش ماهي نود هزار تومن ميداده . محسن رفته سيدني به اسم تحصيل تو يه بار داره مشروب سرو ميكنه . علي توي اين هيري ويري عاشق شده ميخواد بره كانادا . پوريابعد 5 سال زندگي مشترك با دختري كه تو دانشگاه باهم عاشق شدن توي گيرو دار طلاقه . دختره مهرشو بخشيده كه بره ، فقط بره ميگم چرا ميگه با ماهي سيصد هزار تومن دوستام به حال من گريه ميكنن من چقدر بدبختم . اكبر با نيم كلاس سواد و توسعه بنايي باباش به ساخت و ساز ، عصرا با ماشين گرونش دنبال دختراي ترگل ور گل شهره . احمد بعد دقمرگ كردن زنشو طلاق گرفتنش مثل همون روزا از صبح تا شب تو ك... و ك... دختراس . كوروش بعد ماجرا هاي پارسال رفته پناهنده شده اونور آب ، حالا زنش هر روز داره گنداي عشقي و سكسي شوهرشو جارو ميكنه زير فرش خونشون چون يه تخم سگ گوگولي گاز گازي دارن . كامران و زنش هر دوتا شون خلك خرك دارن خوش ميگزرونن ، قربون صدقه همديگه هم ميرن وهمش از همه توقع دارن كه چرا قبل از توالت رفتن اونارو خبر نميكنن ، كه يا حضور داشته باشن يا اطلاع داشته باشن . به حامد ميگم ببين پسر قدر اين زنتو بدون دختر خوبيه ها. ميگه چطور، ميگم ببين من كلي ميگم ، داره خورد ميشه ، چشماي حامد توي تاريكي كوچه پر اشك ميشه و منم قبل از بارش خداحافظي ميكنم . زن حسين زنگ ميزنه مِن مِن ميكنه ميگم حرفتو بزن بغض ميكنه حدسي ميگم راجع به زن پورياس ميگه اره تو هم خبر داري ميگم باباجون همش خياله من به زن پوريا زنگ زدم كه به شوهر تو تلفن كنه كاراي ماليشو حل كنه . ميگم من به حسين اطمينان دارم، زن پوريا هم مو لادرزش نميره .مزه دهن حسين بوي گندي ميده كه با ادامس قاطي شده ،الان حس بدي به حسين دارم. به حماقت خودم مي انديشم . زن پوريا برام مقدسه چون فكر ميكنم مظلومه حالا ميفهمم چرا پوريا هم براش هنوز نگرانه . نگرانه ميفهمي ؟،ولي نميخوادش ديگه، يا اقلا اين روزا غرورش خورد و خميره .مانوش تو گيرو دار بريدن از عشقشه خودش يه متخصص بيهوشيه تاپه ، عشقش يه جراح تاپ حالا همه غصه هاشو زير بطري بطري ويسكي غرق ميكنه و اس ام اس هاي عاشقانشو واسه من ميفرسته، منم امانت نگهشون ميدارم .آرزو واسه زايمانش تو اطاق عمله كه دكتر ه بهش ميگه اون شوهر بد بختت داره پشت در جز و وز ميزنه،فكر ميكنه واسش بچه آوردي. خجالت بكش ديگه ،اون دوتابس نبودن.اين بار لوله هاتو ميبندم و آرزو خنده مستانه اي سر ميدهد. تارا ميگه من يه شوهر كوفتي ميخوام دست بزن داشته باشه فحاش باشه فقط بياد منو بگيره ببره، من شوهر دار بشم، كلفتيشو ميكنم . سميه توي دو سال اخير پانزدهمين دوست پسرشو به درك واصل ميكنه. نازنين به قداست مادر بودنش ميبالد و توهم قديسگي دارد.مهشاد از رابطه ناراضي خودش و نامزدش ميگه از اين كه پسره رو نميخواد چون ارضا نميشه و خانوادش كه اونو احمق ميدونن واسه پس زدن يه پسر خوب وسالم و كارمند دولت. حالا راضي نميشن به بريدن اين رابطه. مهشادم اوفتاده به تقلا ، فقط سپور محلشون بهش اس ام اس نميده. مانوش ميگه ببين من يه زنم ولي زن نيستم چون نميتونم مثل باقي زنا نقش يه عاشقو بازي كنم گريه كنم و قربون صدقه عشقم برم وقتي كه با كساي ديگه ميخوابم .سارا تو گيرو دار عشق نيم بندش با شوهرشه ، هم دلش كار ميكنه هم مغزش با پا پيش ميكشه با دست پس ميزنه . سودابه با دوتا بچه رفته يه پير مرد پولدار تور كرده كه پولاشو كيسه كنه، واسه خوشبختي بچه هاش ، برداره ببرتشون مالزي فتانه دنبال يه پسر مطمئن و غير گيره كه دخترونگيشو باهاش افتتاح كنه .راضيه زود ميره تا شام آقاشون دير نشه يه ماهي ميشه كه ازدواج كردن . فرح با روشن كردن هر سيگاري انگار دنيارو بهش ميدن ، ميره توي ابرا، ميگه من عاشق سيگار بعد شرابم خيلي ميچسبه. ميگم با شوهرت ديگه، ميگه نه بابا اون لب نميزنه سيگارم نميدونه. فريبا توي يه شركت دولتي كار ميكنه وقتي مياد انگار داره ميميره ميگم چته ميگه چشمام دارن در ميان اينقدر كه كار ميريزن رو سرمون حقوقشم كه چنگي به دل نميزنه به نسبت كار زيادمون واضطرابش پول جونيمونه ميگه شركتهاي خصوصي سلطنت ميكنن ما بدبختيم. الهه ميگه توي كارواش پسره بهم گفت ليدي با ما ميپري بهش گفتم پسرم من بچه هم سن تو دارم گفت من اصلا حسودي نميكنم بهش تو حل باشي ما حليم . شبنم شوهرش معتاده و دو تا بچه داره پدر شوهرشم مولتي ملياردره ولي خرجي بهشون نميده حالا اكرم داره در گوش من ميگه فكر ميكنه من خرم بهش ميگم الهه كي بود بهت اس ام اس زد ميگه پسرمه، حتما من خرم ديگه پسرش كه الان مدرسه است نازگل ميادو با اب وتاب از عشق و عاشقي ميگه از شوهرش ميگه ميگم خوب حالا خوش بختين ديگه ايشالا كه چشماش پر بارون ميشه ، ميگه شوهرش ناغافل توي ماشين سكته روده كرده و چند ماهيه تنهاش گذاشته. نسترن ميگه توي شركتشون يه مديره با يه كارمنده رو هم ريختن جفتشونم متاهل حالا مديره مياد ماشين يكي از همكاراشونو ميگيره كه با ليدي برن جاده چالوس صفا سيتي اونم هر هفته حالا زنه هفته پيش باردار شده. مديره جلو همه بهش گفته من هي ميگم كاندوم تو ميگي حال نميده .
دارم فكر ميكنم به خودم به اين همه تبليغ بانك تو يه مملكت آشفته و بي توليد پر از توهم.
يكي در ميون، مغازه ها شدن بانك
بانك هاي رنگ و وارنگ
همشون هم شلوغن . شماره ميدن، كارت ميدن، و پول پرداز دارن
توي فاميل پر شده از جواناني تحصيل كرده كه كار كردن توي بانك را
به تخصص هايشان ترجيح داده اند
خسته از كار فرساينده درجا زننده ات آمده اي خانه .
توي تلويزيون 90 در صد آگهي ها بانك ها را جار ميزنند
همه دلخوش به بردن يكي از انواع سواري ها
شركتهاي تبليغاتي در تراكم سفارشات بانكي
سالياني نه چندان دور در گيرو دار ايده هاي جديد تبليغاتي
ايده اي ناب داشتم براي بانك كشاورزي1384
قاطر براي كشاورزان خير حسابهاي قرض الحسنه
نخنديد باور كنيد ،ارزشمند است، تنها مشكلش محدود بودن اين گونه جانوريست حتي طرح واردات نيز مطرح شد .حالا يكي نيست بگويد ميميري طرح مغزبر ندهي
همه جا تبليغ اين بانكهاي قرض الحسنه است و رضازنگ ميزند دنبال پول براي شروع كارش ميگردد. پدرام هم براي شروع كارش به وام 28 درصدي رضايت داده است و با دمش گردو ميشكند .امير دنبال ضامن معتبر براي يك ميليون تومان پول است .حميد امروز اسبابش را جمع كرد تا فردا بانك خانه اش را براي حراج پلمپ كند .شهريار با پول بابا جونش كه عضو هيات مديره يه بيمه خصوصيه و رفته كانادا دكتري گرفته مياد تا سربازيشو بخره . وحيد تا لنگ ظهر تو رختخوابشه، كلاغا ميگن افسردگي گرفته . مازيار كارشو تو رستوران دايش به خاطر دعوا با باقي كارگرا سر مرخصي ترك كرده و فقط به من ميگه كه دايش واسه اون كار شبانه روزي بهش ماهي نود هزار تومن ميداده . محسن رفته سيدني به اسم تحصيل تو يه بار داره مشروب سرو ميكنه . علي توي اين هيري ويري عاشق شده ميخواد بره كانادا . پوريابعد 5 سال زندگي مشترك با دختري كه تو دانشگاه باهم عاشق شدن توي گيرو دار طلاقه . دختره مهرشو بخشيده كه بره ، فقط بره ميگم چرا ميگه با ماهي سيصد هزار تومن دوستام به حال من گريه ميكنن من چقدر بدبختم . اكبر با نيم كلاس سواد و توسعه بنايي باباش به ساخت و ساز ، عصرا با ماشين گرونش دنبال دختراي ترگل ور گل شهره . احمد بعد دقمرگ كردن زنشو طلاق گرفتنش مثل همون روزا از صبح تا شب تو ك... و ك... دختراس . كوروش بعد ماجرا هاي پارسال رفته پناهنده شده اونور آب ، حالا زنش هر روز داره گنداي عشقي و سكسي شوهرشو جارو ميكنه زير فرش خونشون چون يه تخم سگ گوگولي گاز گازي دارن . كامران و زنش هر دوتا شون خلك خرك دارن خوش ميگزرونن ، قربون صدقه همديگه هم ميرن وهمش از همه توقع دارن كه چرا قبل از توالت رفتن اونارو خبر نميكنن ، كه يا حضور داشته باشن يا اطلاع داشته باشن . به حامد ميگم ببين پسر قدر اين زنتو بدون دختر خوبيه ها. ميگه چطور، ميگم ببين من كلي ميگم ، داره خورد ميشه ، چشماي حامد توي تاريكي كوچه پر اشك ميشه و منم قبل از بارش خداحافظي ميكنم . زن حسين زنگ ميزنه مِن مِن ميكنه ميگم حرفتو بزن بغض ميكنه حدسي ميگم راجع به زن پورياس ميگه اره تو هم خبر داري ميگم باباجون همش خياله من به زن پوريا زنگ زدم كه به شوهر تو تلفن كنه كاراي ماليشو حل كنه . ميگم من به حسين اطمينان دارم، زن پوريا هم مو لادرزش نميره .مزه دهن حسين بوي گندي ميده كه با ادامس قاطي شده ،الان حس بدي به حسين دارم. به حماقت خودم مي انديشم . زن پوريا برام مقدسه چون فكر ميكنم مظلومه حالا ميفهمم چرا پوريا هم براش هنوز نگرانه . نگرانه ميفهمي ؟،ولي نميخوادش ديگه، يا اقلا اين روزا غرورش خورد و خميره .مانوش تو گيرو دار بريدن از عشقشه خودش يه متخصص بيهوشيه تاپه ، عشقش يه جراح تاپ حالا همه غصه هاشو زير بطري بطري ويسكي غرق ميكنه و اس ام اس هاي عاشقانشو واسه من ميفرسته، منم امانت نگهشون ميدارم .آرزو واسه زايمانش تو اطاق عمله كه دكتر ه بهش ميگه اون شوهر بد بختت داره پشت در جز و وز ميزنه،فكر ميكنه واسش بچه آوردي. خجالت بكش ديگه ،اون دوتابس نبودن.اين بار لوله هاتو ميبندم و آرزو خنده مستانه اي سر ميدهد. تارا ميگه من يه شوهر كوفتي ميخوام دست بزن داشته باشه فحاش باشه فقط بياد منو بگيره ببره، من شوهر دار بشم، كلفتيشو ميكنم . سميه توي دو سال اخير پانزدهمين دوست پسرشو به درك واصل ميكنه. نازنين به قداست مادر بودنش ميبالد و توهم قديسگي دارد.مهشاد از رابطه ناراضي خودش و نامزدش ميگه از اين كه پسره رو نميخواد چون ارضا نميشه و خانوادش كه اونو احمق ميدونن واسه پس زدن يه پسر خوب وسالم و كارمند دولت. حالا راضي نميشن به بريدن اين رابطه. مهشادم اوفتاده به تقلا ، فقط سپور محلشون بهش اس ام اس نميده. مانوش ميگه ببين من يه زنم ولي زن نيستم چون نميتونم مثل باقي زنا نقش يه عاشقو بازي كنم گريه كنم و قربون صدقه عشقم برم وقتي كه با كساي ديگه ميخوابم .سارا تو گيرو دار عشق نيم بندش با شوهرشه ، هم دلش كار ميكنه هم مغزش با پا پيش ميكشه با دست پس ميزنه . سودابه با دوتا بچه رفته يه پير مرد پولدار تور كرده كه پولاشو كيسه كنه، واسه خوشبختي بچه هاش ، برداره ببرتشون مالزي فتانه دنبال يه پسر مطمئن و غير گيره كه دخترونگيشو باهاش افتتاح كنه .راضيه زود ميره تا شام آقاشون دير نشه يه ماهي ميشه كه ازدواج كردن . فرح با روشن كردن هر سيگاري انگار دنيارو بهش ميدن ، ميره توي ابرا، ميگه من عاشق سيگار بعد شرابم خيلي ميچسبه. ميگم با شوهرت ديگه، ميگه نه بابا اون لب نميزنه سيگارم نميدونه. فريبا توي يه شركت دولتي كار ميكنه وقتي مياد انگار داره ميميره ميگم چته ميگه چشمام دارن در ميان اينقدر كه كار ميريزن رو سرمون حقوقشم كه چنگي به دل نميزنه به نسبت كار زيادمون واضطرابش پول جونيمونه ميگه شركتهاي خصوصي سلطنت ميكنن ما بدبختيم. الهه ميگه توي كارواش پسره بهم گفت ليدي با ما ميپري بهش گفتم پسرم من بچه هم سن تو دارم گفت من اصلا حسودي نميكنم بهش تو حل باشي ما حليم . شبنم شوهرش معتاده و دو تا بچه داره پدر شوهرشم مولتي ملياردره ولي خرجي بهشون نميده حالا اكرم داره در گوش من ميگه فكر ميكنه من خرم بهش ميگم الهه كي بود بهت اس ام اس زد ميگه پسرمه، حتما من خرم ديگه پسرش كه الان مدرسه است نازگل ميادو با اب وتاب از عشق و عاشقي ميگه از شوهرش ميگه ميگم خوب حالا خوش بختين ديگه ايشالا كه چشماش پر بارون ميشه ، ميگه شوهرش ناغافل توي ماشين سكته روده كرده و چند ماهيه تنهاش گذاشته. نسترن ميگه توي شركتشون يه مديره با يه كارمنده رو هم ريختن جفتشونم متاهل حالا مديره مياد ماشين يكي از همكاراشونو ميگيره كه با ليدي برن جاده چالوس صفا سيتي اونم هر هفته حالا زنه هفته پيش باردار شده. مديره جلو همه بهش گفته من هي ميگم كاندوم تو ميگي حال نميده .
دارم فكر ميكنم به خودم به اين همه تبليغ بانك تو يه مملكت آشفته و بي توليد پر از توهم.
Tuesday, May 18, 2010
Thursday, May 13, 2010
Monday, May 10, 2010
معلم جان ندارد
چه نامردانه
دعاهاي كودكانه مان برايت برآورده شد
ديروز يكه و تنها در كلاسي
امروز مرد ومردانه در مملكتي
در سكوتِ اشك نجوا ميكنند
معلم مُرد ، از بس كه جان ندارد
دعاهاي كودكانه مان برايت برآورده شد
ديروز يكه و تنها در كلاسي
امروز مرد ومردانه در مملكتي
در سكوتِ اشك نجوا ميكنند
معلم مُرد ، از بس كه جان ندارد
قلت غلوط
تو رو خدا ميبيني
اين همه جون ميكني، بعد مي گن يا ميگن چرا غلطو ، قلت مينويسي
مي هاتو ميچسبوني
صامتو ثامت مينويسي يا مي نويسي
به نظرم مهم نيست ، البته كه هست
بعضي وقتها هم دلم ميخواهد متن رو مطن بنويسم
شخصيت متن با تاي يا طاي دسته دارو يا دار را بيشتر دوست دارم
شايدم بعضي جاها از دستم در ميره .اصلا شك نكنيد كه من هم توي ديكته هميشه بيسط نميگرفتم
نقطه سر خط
راستي تا يادم نرفته بگم بابا جان تو چرا نقطه هاتو سر خط بعدي ميزاري منظور اينه كه نقطه بزاريم آخر جمله بعد تشريف ببريد خط بعدي از اول سطر شروع كنيد حالا يه بنده خدايي متناش كه تموم ميشه نقطشو ميزاره سر خط بعدي ، اينم يه مدلش
باز به من گير بدين
...
اين همه جون ميكني، بعد مي گن يا ميگن چرا غلطو ، قلت مينويسي
مي هاتو ميچسبوني
صامتو ثامت مينويسي يا مي نويسي
به نظرم مهم نيست ، البته كه هست
بعضي وقتها هم دلم ميخواهد متن رو مطن بنويسم
شخصيت متن با تاي يا طاي دسته دارو يا دار را بيشتر دوست دارم
شايدم بعضي جاها از دستم در ميره .اصلا شك نكنيد كه من هم توي ديكته هميشه بيسط نميگرفتم
نقطه سر خط
راستي تا يادم نرفته بگم بابا جان تو چرا نقطه هاتو سر خط بعدي ميزاري منظور اينه كه نقطه بزاريم آخر جمله بعد تشريف ببريد خط بعدي از اول سطر شروع كنيد حالا يه بنده خدايي متناش كه تموم ميشه نقطشو ميزاره سر خط بعدي ، اينم يه مدلش
باز به من گير بدين
...
Sunday, May 9, 2010
Thursday, May 6, 2010
... ها
.آنجا كه باران ، آغاز را بي محابا شروع مي كند ومي تازد
به همه، به هر جاي ، به هر روي
به آتش گرم و سوزانِ كنار دست من
به رقص مواج لحظه هاي بي پروا
به غرور سركش شعله ها
ديگر تابي و تواني براي ديدن اين شقاوت نيست
.همان تحمل لگدمال غرورش را ميگويم
،همان التماسهاي سرد زمستاني ، با هاي دهانش را ميگويم
.زير بوسه هاي بي رحم كين آلودش
،ديدگان ، بارور و ملتحم از اشك واندوه
،آنجا كه از همه ي لحظه هاي سوزانِ بودنش
.تنها سياهي ها ميمانند ، سردي مي ماند
.لاشه هاي سرد و سياه مرطوب ميمانند
به همه، به هر جاي ، به هر روي
به آتش گرم و سوزانِ كنار دست من
به رقص مواج لحظه هاي بي پروا
به غرور سركش شعله ها
ديگر تابي و تواني براي ديدن اين شقاوت نيست
.همان تحمل لگدمال غرورش را ميگويم
،همان التماسهاي سرد زمستاني ، با هاي دهانش را ميگويم
.زير بوسه هاي بي رحم كين آلودش
،ديدگان ، بارور و ملتحم از اشك واندوه
،آنجا كه از همه ي لحظه هاي سوزانِ بودنش
.تنها سياهي ها ميمانند ، سردي مي ماند
.لاشه هاي سرد و سياه مرطوب ميمانند
Tuesday, May 4, 2010
هواي
. بعد از كلي روندن توي يه راه سرسبز كوهستاني، زديم كنار تا صبحانه اي بخوريم
. هوا خنكاي ملسي داشت
. صبحِ زودي بود ، از اون اول صبح هايي كه آفتابش خواب ميمونه
. ديگ ابرا مي جوشيدن و بخار ميكردن .ابرها... هي بيشترو بيشتر مي شدن
. غوغايي بود ميونشون
. نم نم ، نوك كوهها توي غبار ابرا گم شدن
. ابرها وسايه هاشون افتادن روي سينه كوه و سنگهاش
. دل گرفته آسمون تركيد
. ديگه فقط بوي كاه بودو سبزي و نم بارون ، اونم در هم
. سياه مست ميكرد اين هواي ، هوايي
. هوا خنكاي ملسي داشت
. صبحِ زودي بود ، از اون اول صبح هايي كه آفتابش خواب ميمونه
. ديگ ابرا مي جوشيدن و بخار ميكردن .ابرها... هي بيشترو بيشتر مي شدن
. غوغايي بود ميونشون
. نم نم ، نوك كوهها توي غبار ابرا گم شدن
. ابرها وسايه هاشون افتادن روي سينه كوه و سنگهاش
. دل گرفته آسمون تركيد
. ديگه فقط بوي كاه بودو سبزي و نم بارون ، اونم در هم
. سياه مست ميكرد اين هواي ، هوايي
Sunday, May 2, 2010
خاطرات
قسمتي در مغز انسانها وجود دارد به نام حافظه بلند مدت
، يكي از وظايف آن حفظ خاطرات است .
حالا فكرش را بكنيد يك مغز،
مثلا 60 سال يا 70 سال يا بيشتر ،
دارداين خاطراتش را حفظ ميكند.
يا حالا مهمترين هايش را، بعد فكرش را بكنيد
اين نيروي مغز از كجا ميآيد
.خوب ،از همين خوراكهاي انسانها ميآيد ديگر .
پس من قيمه ميخورم تا خاطراتم را حفظ كنم،
قورمه هم ميخورم ، كباب هم ميخورم
يا مثلا چيزهائي هم نميخورم .
بعد تو پيتزا ميخوري ، ماكاروني ميخوري ،
سوخاري ميخوري و ردبول وپفك وپاستيل و هزار تا
كوفت وزهر مار ديگه، خوب ببينم اين وسط تكليف خاطرات
مشترك چي ميشه يعني 30 -40 سال ديگه
خاطرات من بوي كباب ميدن خاطرات تو بوي
....؟
، يكي از وظايف آن حفظ خاطرات است .
حالا فكرش را بكنيد يك مغز،
مثلا 60 سال يا 70 سال يا بيشتر ،
دارداين خاطراتش را حفظ ميكند.
يا حالا مهمترين هايش را، بعد فكرش را بكنيد
اين نيروي مغز از كجا ميآيد
.خوب ،از همين خوراكهاي انسانها ميآيد ديگر .
پس من قيمه ميخورم تا خاطراتم را حفظ كنم،
قورمه هم ميخورم ، كباب هم ميخورم
يا مثلا چيزهائي هم نميخورم .
بعد تو پيتزا ميخوري ، ماكاروني ميخوري ،
سوخاري ميخوري و ردبول وپفك وپاستيل و هزار تا
كوفت وزهر مار ديگه، خوب ببينم اين وسط تكليف خاطرات
مشترك چي ميشه يعني 30 -40 سال ديگه
خاطرات من بوي كباب ميدن خاطرات تو بوي
....؟
Saturday, May 1, 2010
اعتراف
جنسم مهندس نيست ، من معمارم
.چه آنان كه حتي از كوبيدن ميخي عاجز ميمانند
آسمون ريسمونها ،فرمولها و الگوريتمها و چه و چه شروع ميشوند ،اوج ميگيرند و دست به دست هم ميدهند تا آقاي... يا خانم مهندس عزيز چكش مباركه رو روي شصت خود فرود بياورند.اين وسط ها نقش زبان محترم انگليسي و كلي واژه تخصصي وبين المحاوره اي و يقرون ادا و اطفار هم نا ديدني نيست ،حالا از شريفش بگير برو بالا...... قديمتر ها مهندس بودم زماني ، آنگاه كه فازمتر به دست دل و روده تلويزيون پدري را به استفراق وادار ميكردم .آنگاه كه مشعل گازوئيلي شوفاژ را بخاطر هزينه زياد تعمير ونگهداري ،چشم بسته تشريح ميكردم ،همان هنگام كه اولين جراحي موفقيت آميزم روي قلب يك جارو برقي همگان را شوكه كرده بود يا آن هنگام كه همسايه قديمي مان خندان راديو گران قيمتش را با جمله معروف ميگن شما مهندسيتون حرف نداره به من سپرد و فقط و فقط بخاطر ايمانش به كار من مريضش شفا گرفت .يا اين روزها و اين پسرك افغان كه شايد از روي عادت مرا مهندس جان خطاب ميكند ، يا بقال هاي شارلاتان كه همه را آقاي دكتر خانم مهندس صدا ميزنند مثل اين حاجي ارزوني نياوران كه با هر خانم مهندس گفتنش بسته به ميزان خريد حداقل 3-4 هزار تومني كرده تو پاچه طرف.اما صادقانه اعتراف ميكنم من مهندس نيستم،اين تنها توهم شماست .با همه احترامي كه خيل عظيم منصوبين اين عنوان دارند، به تعبير من وصله اي بسيار دمده است ، خيلي وقتها تحقير است، شوخي است ،حتي توهين است.لفظ است .راز من در آن دوران دراين نكته نهفته بود كه، آنچه ديگران بر آن لفظ مهندس ميگذاشتند ،به تعبير امروز من يك معماري بود. معماري روابط، ارتباطات . حالا نه هميشه از در دسترس ترين راه ممكن يا مطمئن ترين ، يا توصيه شده ترين . بل از آن راهي كه دلم ميگفت ، روحم ميخواست.از روي روابطي كه خودم منطقش را كشف ميكردم، حس ميكردم. حالا مهندس هم كه باشي از اون راه حسابو كتابي ميشوي مثل همه هزاران ، امامعمار كه باشي، تك ميشوي
.چه آنان كه حتي از كوبيدن ميخي عاجز ميمانند
آسمون ريسمونها ،فرمولها و الگوريتمها و چه و چه شروع ميشوند ،اوج ميگيرند و دست به دست هم ميدهند تا آقاي... يا خانم مهندس عزيز چكش مباركه رو روي شصت خود فرود بياورند.اين وسط ها نقش زبان محترم انگليسي و كلي واژه تخصصي وبين المحاوره اي و يقرون ادا و اطفار هم نا ديدني نيست ،حالا از شريفش بگير برو بالا...... قديمتر ها مهندس بودم زماني ، آنگاه كه فازمتر به دست دل و روده تلويزيون پدري را به استفراق وادار ميكردم .آنگاه كه مشعل گازوئيلي شوفاژ را بخاطر هزينه زياد تعمير ونگهداري ،چشم بسته تشريح ميكردم ،همان هنگام كه اولين جراحي موفقيت آميزم روي قلب يك جارو برقي همگان را شوكه كرده بود يا آن هنگام كه همسايه قديمي مان خندان راديو گران قيمتش را با جمله معروف ميگن شما مهندسيتون حرف نداره به من سپرد و فقط و فقط بخاطر ايمانش به كار من مريضش شفا گرفت .يا اين روزها و اين پسرك افغان كه شايد از روي عادت مرا مهندس جان خطاب ميكند ، يا بقال هاي شارلاتان كه همه را آقاي دكتر خانم مهندس صدا ميزنند مثل اين حاجي ارزوني نياوران كه با هر خانم مهندس گفتنش بسته به ميزان خريد حداقل 3-4 هزار تومني كرده تو پاچه طرف.اما صادقانه اعتراف ميكنم من مهندس نيستم،اين تنها توهم شماست .با همه احترامي كه خيل عظيم منصوبين اين عنوان دارند، به تعبير من وصله اي بسيار دمده است ، خيلي وقتها تحقير است، شوخي است ،حتي توهين است.لفظ است .راز من در آن دوران دراين نكته نهفته بود كه، آنچه ديگران بر آن لفظ مهندس ميگذاشتند ،به تعبير امروز من يك معماري بود. معماري روابط، ارتباطات . حالا نه هميشه از در دسترس ترين راه ممكن يا مطمئن ترين ، يا توصيه شده ترين . بل از آن راهي كه دلم ميگفت ، روحم ميخواست.از روي روابطي كه خودم منطقش را كشف ميكردم، حس ميكردم. حالا مهندس هم كه باشي از اون راه حسابو كتابي ميشوي مثل همه هزاران ، امامعمار كه باشي، تك ميشوي
Friday, April 30, 2010
Wednesday, April 28, 2010
تعبير
. اين روزها شايد ، تنها افسوس يا حسرتم كودكي باشد
. كه ميتوانست باشد و نيست
. يا به تعبيري ، بهتر كه نيست
. نميدانم ، البته بهتر كه نيست ... ، اين را ميدانم
. كه ميتوانست باشد و نيست
. يا به تعبيري ، بهتر كه نيست
. نميدانم ، البته بهتر كه نيست ... ، اين را ميدانم
انار
، اين فرار دائمي هر از گاهت
، اين گريزِ از خود نبودگي هايت
، اين لذت فاصله امن ذهني يت
، اين فرار پر هياهو از ميانه كارزار
، ازهويت مضروب معطل
، به هر تعبير و بهانه
. خواه مضروب خواه مقسوم
...............................
آنجا كه دلت لك زده براي اين كه بگوئي ، اينها مال توي ويترينه
مشتري خوبي باشي بهترين ها توي پستوست
.
، اين گريزِ از خود نبودگي هايت
، اين لذت فاصله امن ذهني يت
، اين فرار پر هياهو از ميانه كارزار
، ازهويت مضروب معطل
، به هر تعبير و بهانه
. خواه مضروب خواه مقسوم
...............................
آنجا كه دلت لك زده براي اين كه بگوئي ، اينها مال توي ويترينه
مشتري خوبي باشي بهترين ها توي پستوست
.
Tuesday, April 27, 2010
جولان
ديگر، بسترم جولانگاه افكار واوهام نيمه جانيست
چه ... ، به تن و روح خسته ام تجاوز ميكنند
،مدتهاست كه ديگر از باكره شدنم مي گذرد و من
هم آغوش اوهام ، هرشب گرم تر از گرم
پنجره را ميگشايم
... به اميد نسيم خنكي
چه ... ، به تن و روح خسته ام تجاوز ميكنند
،مدتهاست كه ديگر از باكره شدنم مي گذرد و من
هم آغوش اوهام ، هرشب گرم تر از گرم
پنجره را ميگشايم
... به اميد نسيم خنكي
Monday, April 26, 2010
كاشون
بري كاشان بدون دوربينت .
مثل اينه كه :
.بري استخر بي مايو
.بري نانوائي بدون پول
.بري پمپ بنزين بدون كارت
.بري رستوران بدون اشتها
.بري پيك نيك بدون جوجه
.بري اسكي بدون تجهيزات
.بري تو اينترنت بدون فيلتر شكن
.بري اون دنيا بدون وصيت
مثل اينه كه :
.بري استخر بي مايو
.بري نانوائي بدون پول
.بري پمپ بنزين بدون كارت
.بري رستوران بدون اشتها
.بري پيك نيك بدون جوجه
.بري اسكي بدون تجهيزات
.بري تو اينترنت بدون فيلتر شكن
.بري اون دنيا بدون وصيت
Sunday, April 25, 2010
سوسن خانوميزم
تا به حال به طور جدی به این موضوع فکر کرده اید که سوسن خانم حکایت غم انگیز تغییر ناپذیری عشق ِ کلاسیک ِ لیلی و مجنونی ِ نهصد ساله ی ایرانی است که لذت را نه در "لذت بردن"، که در "لذت نبردن" و "رویای لذت بردن را داشتن" می داند؟ اصرارهای مجنون و "نه نمی خوام"های لیلی، رویاپردازی های مجنون درباره زندگی ایده آلش با لیلی که در آن رویاها لیلی دامن کوتاه بر تن می کند، داستان تلخ عشق ایرانیزه ای است که در آن "ملال دوری از لیلی" با "لذت معاشقه با او" جایگزین شده است. لذت از عشق یکطرفه، رکن اصلی این پدیده است.در مقایسه، نه میان ادبیات رمانتیک ایران و غرب بلکه میان ادبیات دیسکویی دو طرف، که بازتاب فرهنگ عامه دو جامعه است، به روشنی می توان دید که غالبا لیلی و مجنون غربی معضلی به نام رسیدن به یکدیگر را به آسانی پشت سر گذاشته اند و آنچه توصیف می کنند شرح لذتی است که از این با هم بودن می برند. از سوی دیگر، در ادبیات مشابه ایرانی عشق یکطرفه مرد به زن (و نه هرگز زن به مرد)، بی اعتنایی معشوق به عاشق، اکتفای عاشق به لذت بردن از دردناکترین چیزها از سوی معشوق مانند زخم زبان و توجه معشوق به دیگری و تلاشهای بی ثمر در راه رسیدن به معشوق، عناصر اصلی توصیف عشق هستند.در ذهنتان تمام ترانه های کوچه بازاری که به یاد دارید، از "آغاسی" گرفته تا "کامران و هومن"، وترانه های سطح بالاتر از "فرهاد" تا ...(حضور ذهن برای نام بردن کار پاپ سطح بالای امروزی ندارم) را مرور کنید و ببینید تمام آن مردهای عاشق که "دختر ایرونی"، "دختر بندری"، "خوشگل محله"، "سپیده"، "فرنگیس" و "پارمیدا" را می ستایند از لذت بودن با معشوق بی بهره بودند و دست به دامن "کفتر کاکل به سر" می شدند و دائم دغدغه "قرارمون یادت نره" داشتند، مدام حرف از "تنهایی" که " قدیمی اما تلخ و سینه سوزه" می زنند و منتظرند تا "عزیز رفته سفر" برگردد و "داغ یک عشق قدیم" را تازه کند، به او یاداوری کنند که "نترس از عاشق شدن" و با وعده خریدن "طلا ملا" یا "دنیا رو کولم می گیرم" توجهش را جلب کنند. به او گوشزد کنند که "عشق من عاشقم باش" چون که "عشق تو داغونم کرد" اما "تو هم با من نبودی" ولی در عین حال "سبب منم که می شکنم" و از روی ناچاری "با زخم زبونات رفیقم" و در اوج حقارت اذعان می کنند که "راضی نشو به مردن غرورم" و در پایان از خود بپرسید که نیلوفر چرا "در بستر خود تنها خفته بود" در حالی که عاشقش از عشق به "کوه و صحرا" رفته بود؟بازتاب اصلی این پدیده در جامعه، تک قطبی بودن ابراز علاقه است با پیکانی که مرد را به زن متصل می کند. به طوری که اگر زنی عاشق مردی شود، به جای ابراز این علاقه، تلاش در جهت علاقمند کردن مرد و ایجاد زمینه ابراز علاقه از طرف مرد، که در اصطلاح عامیانه به آن "پا دادن" هم گفته می شود، می کند که نشان از تابویی دارد که ابراز علاقه زن به مرد را عدم توانایی زن در ایجاد علاقه در مردان می داند که ریشه اصلی انتخابگر نبودن زن ایرانی است. از طرف دیگر، مردان معمولا اعتماد به نفس کافی برای ابراز علاقه به زنی که هنوز به آنها "سیگنال" نداده، ندارند که البته این مورد تا حدی خفیفتر از مورد قبلی است. چند زن ایرانی را دیده اید که به جای "ایجاد علاقه کردن" نسبت به مردی که مجذوبش شده است "ابراز علاقه" کرده باشد؟ و چند درصد مردان حاضر به "ابراز علاقه" به زنی که هنوز "چراغ سبز" به آنها نشان نداده هستند؟و این مجنون ها و سوسن خانم های دوران ماهستند که یا باید به ادامه وضعیت موجود رضایت دهند و یا تلاش کنند همچون پینک دیوار قطور پیرامونشان را فرو ریزند
برگرفته از جائي
برگرفته از جائي
Friday, April 23, 2010
بَ . . . ع
صبح كله ي سحر كه ميگن ؛
شايد همين 4:30 صبح باشه كه ما داريم ميريم كله پزي
هر كسي يه چيزي ميخوره ، يكي فقط چشم ، كه واقعا خوشمزه است
. يكي ديگه بناگوش و پاچه
زبونشم كه به هر مزاجي سازگاره ، حتي كله نخورهاش
. حالا من دارم مغز ميخورم و تو فكر اينم كه ، لباشو كي ميخوره
شايد همين 4:30 صبح باشه كه ما داريم ميريم كله پزي
هر كسي يه چيزي ميخوره ، يكي فقط چشم ، كه واقعا خوشمزه است
. يكي ديگه بناگوش و پاچه
زبونشم كه به هر مزاجي سازگاره ، حتي كله نخورهاش
. حالا من دارم مغز ميخورم و تو فكر اينم كه ، لباشو كي ميخوره
Tuesday, April 20, 2010
بربري
.همه چي از همون 10 تا بربري لعنتي شروع شد
ميگم خوب عبداله چيزي لازم نداري برات بيارم . ميگه نه مهندس جان ، يه كلنگ ديگه باشه كارا زودتر جلو ميره ، دوتا دستكش ، يه ده تا هم نون بربري . بربري ؟ آره بربري، نميدوني چيه؟ لبخندي صورتم را فتح ميكند، دوست دارم اين خنده هاي روحم را
مدت زيادي از آخرين توي صف ايستادنم گذشته . توي صف عاقله مردي در حال گلايه هاي مرسوم از زمين و زمان است و عاقبت هم همه راهها به سياست ختم ميشود . حالا من ساكت در انديشه هاي خود سير ميكنم . روزگاري بود كه همين نانوائي محله مان در و ديواري كاملا فلزي داشت ، در يچه كوچكي بود كه باز ميشد و داخل معلوم بود ، از پائين به ارتفاع يك و نيم متر فقط صفحه فلزي بود و پنجره ها تازه بعد از آن شروع ميشدند و تمام اين مجموعه را ميله هاي محافظ عمودي دربر ميگرفت . سالهاي سال حسرت ديدن داخل نانوائي را، فقط پرشهاي لحظه اي و بعد ترها روي نوك انگشت بلند شدنهايم فرو مينشاند . عاشق دنبال كردن كار چانه گير و اوني كه با ناخوناش نونهارو سوراخ سوراخ ميكرد و خلاصه همه كاراشون بودم ، همه اينهارو هم توي همون بالا پائين پريدنها ديده بودم . نانوائي برادران ترك اسم انتخابي من بود واسه اينجا كه هم همشون با هم برادر بودند ، هم بلند بلند باهم تركي صحبت ميكردند و هم به نظر من بهترين نانوائي بربري ايران هستند ، هنوز. به تائيد دوست و دشمن .هميشه تعداد نونهائي رو كه ميكردن توي تنورو ميشمردم، بعدش كه نون در ميومد نونهاي فروخته شده را كم ميكردم ببينم اون تنور به من نون ميرسه يا نه - اَ ه ... ، از دست افغاني هاي لعنتي اون سالها كه همه ي تنورو با خودشون جارو ميكردن ميبردن ، تو ميموندي و يه صف بي سرو ته طولاني و هزارتا تنور انتظار. حالا ديگه خبري از اون نماي قديمي نيست . شيشه هاي ميرال قدي جاي حسرت هميشگي منو گرفتن . ديگه فكر نكنم كسي با اين شيشه ها نوستالژي داشته باشه . ديگه خبري از اون صفهاي بي سرو ته خيلي بلند نيست ، كه وقتي نون رو ميگرفتي انگار فتح خيبر كرده بودي ، ديگه صف ها افغاني هاي غارتگر لعنتي ندارند ، ديگه نونها يك توماني نيستند . از عاقله مرد ميپرسم ببخشيد بربري چنده : ميگه مفت ، دويست تومن . تنور جديد در مياد ، وسطاي صف يه نفر ميپرسه : چند تا نون داره تنورش ، منم كه سالها ي سال اين عدد رو حفظ بودم تندي ميگم شست تا . نوبت من كه ميرسه بخاطر تعداد كم نونها چند نفري رو از پشتم رد ميكنم نون بگيرن . حالا من نفر اول تنور جديدم ، همه مراحل را مرور ميكنم. برادران ترك هنوز هم مثل همون سالها كار ميكنن ، ميخندند حرف ميزنند و لي همشون پير تر شده اند . آن روزها جوانان پر انرژي بودند ، امروز مرداني جا افتاده و آرام . يكي شان مي آيد ، سلام و عليكي ميكنيم ، جستجو را از نگاهش در مي يابم ، بي كلامي ، لبخندي به خاطراتش هديه ميدهم . ميگويم يازده تاحساب كن .سكوتي در ميانه هياهوي آرام مشتري ها حكم فرما ميشود . نانها مي آيند ، نانها را ميدهد و با نگاهي مهربان بدرقه ام ميكند ، كه يعني باز هم مي آيي ... ؟ . مشتري ها به صدا در مي آيند آشكارو پنهان . يا علي . ايول بابا ... نون خور زياد داره . حروم نكنين نعمت خدارو ... عزمم رو جزم ميكنم و از ميون جمعيت ميكنم ميرم سمت ماشين . حالا با يازده تا نون بربري توي دست ، سوئيچ توي جيب ، من شدم مثل كمدينهاي فيلم هاي ثامت . نزديك شدن به ماشين و دنبال سوئيچ گشتن من فضا رو كاملا طنز كرده . اينم حتما ماشينشه ، اوه ه... ايول ، ماشينو. بنده خدا مستضعفه . همين جوري از اين ماشينا ميخرن ديگه ، چي فكر كردي . افغاني ...! به من گفت افغاني، اين يعني خلاصه خيلي حرفها، يعني تاتار يعني بي رحم يعني الاغ من چند تا تنور ديگه بايد واستم تا نون بگيرم . با اين آخري خيلي حال ميكنم ، نيشخندي پيروزمندانه بر تمام صورتم هويدا ميشود ، احساس خوشايندي را در من زنده ميكند
نيمه هاي شب به عبداله ميرسم ، نانها را تحويلش ميدهم به جز يك دانه ي خودم را، خيلي خوشحال ميشود ميگم دفعه ديگه كه بيام بازم نون بربري ميارم ، ده تا ديگه ؟! لبخندي ميزند ، حالا صورتش كاملا شبيه همان افغاني هاي لعنتي سالهاي دور من شده ... تشكر
ميگم خوب عبداله چيزي لازم نداري برات بيارم . ميگه نه مهندس جان ، يه كلنگ ديگه باشه كارا زودتر جلو ميره ، دوتا دستكش ، يه ده تا هم نون بربري . بربري ؟ آره بربري، نميدوني چيه؟ لبخندي صورتم را فتح ميكند، دوست دارم اين خنده هاي روحم را
مدت زيادي از آخرين توي صف ايستادنم گذشته . توي صف عاقله مردي در حال گلايه هاي مرسوم از زمين و زمان است و عاقبت هم همه راهها به سياست ختم ميشود . حالا من ساكت در انديشه هاي خود سير ميكنم . روزگاري بود كه همين نانوائي محله مان در و ديواري كاملا فلزي داشت ، در يچه كوچكي بود كه باز ميشد و داخل معلوم بود ، از پائين به ارتفاع يك و نيم متر فقط صفحه فلزي بود و پنجره ها تازه بعد از آن شروع ميشدند و تمام اين مجموعه را ميله هاي محافظ عمودي دربر ميگرفت . سالهاي سال حسرت ديدن داخل نانوائي را، فقط پرشهاي لحظه اي و بعد ترها روي نوك انگشت بلند شدنهايم فرو مينشاند . عاشق دنبال كردن كار چانه گير و اوني كه با ناخوناش نونهارو سوراخ سوراخ ميكرد و خلاصه همه كاراشون بودم ، همه اينهارو هم توي همون بالا پائين پريدنها ديده بودم . نانوائي برادران ترك اسم انتخابي من بود واسه اينجا كه هم همشون با هم برادر بودند ، هم بلند بلند باهم تركي صحبت ميكردند و هم به نظر من بهترين نانوائي بربري ايران هستند ، هنوز. به تائيد دوست و دشمن .هميشه تعداد نونهائي رو كه ميكردن توي تنورو ميشمردم، بعدش كه نون در ميومد نونهاي فروخته شده را كم ميكردم ببينم اون تنور به من نون ميرسه يا نه - اَ ه ... ، از دست افغاني هاي لعنتي اون سالها كه همه ي تنورو با خودشون جارو ميكردن ميبردن ، تو ميموندي و يه صف بي سرو ته طولاني و هزارتا تنور انتظار. حالا ديگه خبري از اون نماي قديمي نيست . شيشه هاي ميرال قدي جاي حسرت هميشگي منو گرفتن . ديگه فكر نكنم كسي با اين شيشه ها نوستالژي داشته باشه . ديگه خبري از اون صفهاي بي سرو ته خيلي بلند نيست ، كه وقتي نون رو ميگرفتي انگار فتح خيبر كرده بودي ، ديگه صف ها افغاني هاي غارتگر لعنتي ندارند ، ديگه نونها يك توماني نيستند . از عاقله مرد ميپرسم ببخشيد بربري چنده : ميگه مفت ، دويست تومن . تنور جديد در مياد ، وسطاي صف يه نفر ميپرسه : چند تا نون داره تنورش ، منم كه سالها ي سال اين عدد رو حفظ بودم تندي ميگم شست تا . نوبت من كه ميرسه بخاطر تعداد كم نونها چند نفري رو از پشتم رد ميكنم نون بگيرن . حالا من نفر اول تنور جديدم ، همه مراحل را مرور ميكنم. برادران ترك هنوز هم مثل همون سالها كار ميكنن ، ميخندند حرف ميزنند و لي همشون پير تر شده اند . آن روزها جوانان پر انرژي بودند ، امروز مرداني جا افتاده و آرام . يكي شان مي آيد ، سلام و عليكي ميكنيم ، جستجو را از نگاهش در مي يابم ، بي كلامي ، لبخندي به خاطراتش هديه ميدهم . ميگويم يازده تاحساب كن .سكوتي در ميانه هياهوي آرام مشتري ها حكم فرما ميشود . نانها مي آيند ، نانها را ميدهد و با نگاهي مهربان بدرقه ام ميكند ، كه يعني باز هم مي آيي ... ؟ . مشتري ها به صدا در مي آيند آشكارو پنهان . يا علي . ايول بابا ... نون خور زياد داره . حروم نكنين نعمت خدارو ... عزمم رو جزم ميكنم و از ميون جمعيت ميكنم ميرم سمت ماشين . حالا با يازده تا نون بربري توي دست ، سوئيچ توي جيب ، من شدم مثل كمدينهاي فيلم هاي ثامت . نزديك شدن به ماشين و دنبال سوئيچ گشتن من فضا رو كاملا طنز كرده . اينم حتما ماشينشه ، اوه ه... ايول ، ماشينو. بنده خدا مستضعفه . همين جوري از اين ماشينا ميخرن ديگه ، چي فكر كردي . افغاني ...! به من گفت افغاني، اين يعني خلاصه خيلي حرفها، يعني تاتار يعني بي رحم يعني الاغ من چند تا تنور ديگه بايد واستم تا نون بگيرم . با اين آخري خيلي حال ميكنم ، نيشخندي پيروزمندانه بر تمام صورتم هويدا ميشود ، احساس خوشايندي را در من زنده ميكند
نيمه هاي شب به عبداله ميرسم ، نانها را تحويلش ميدهم به جز يك دانه ي خودم را، خيلي خوشحال ميشود ميگم دفعه ديگه كه بيام بازم نون بربري ميارم ، ده تا ديگه ؟! لبخندي ميزند ، حالا صورتش كاملا شبيه همان افغاني هاي لعنتي سالهاي دور من شده ... تشكر
Monday, April 19, 2010
فرياد
. وقتي ميگويم تو... ، يعني : تو-ي ذهني من
. نه ، تو-ي واقعي خودت ، با همه ي محدوديت ها و معذوريت هايت
. حالا بجاي فرياد... ، عاشقي كن
. نه ، تو-ي واقعي خودت ، با همه ي محدوديت ها و معذوريت هايت
. حالا بجاي فرياد... ، عاشقي كن
گمان
.جسم بي جان پشه اي در توالت
.شكمش خالي از خون
،به خوابي ابدي فرو رفته
.خوابي جاودان و بي هراس
.آرام ، با نواي آب، به چاهك توالت روانه اش ميكنم
.پشه با شرفي بود ، به گمانم
.شكمش خالي از خون
،به خوابي ابدي فرو رفته
.خوابي جاودان و بي هراس
.آرام ، با نواي آب، به چاهك توالت روانه اش ميكنم
.پشه با شرفي بود ، به گمانم
Saturday, April 17, 2010
. سُك ، سُك
.يادت مي آيد ، همان روز كه تو رفتي و من چشم گذاشتم ،را
.حالا اينقدر خودت را گم و گور كرده اي كه ديگرپيدايت نميكنم
.قرارمان نبود اينگونه ، بازي را خراب كني
.
.بيا ، اين دست را بيا ، بيا و تو برنده باش
.حالا اينقدر خودت را گم و گور كرده اي كه ديگرپيدايت نميكنم
.قرارمان نبود اينگونه ، بازي را خراب كني
.
.بيا ، اين دست را بيا ، بيا و تو برنده باش
Thursday, April 15, 2010
تمام
.نقشهاي قديمي را، لذتيست ؛ در تكرار وتائيد و تثبيت
.تكرار تجربه هاي شيريني كه ديگر نيست
.تائيد تمام شايعات و دل نگراني ها
.تثبيت شكست
.
Wednesday, April 14, 2010
آغازين
اينجا ،هويتي بس خوفناك خفته است .شايد مفري باشد، از همگاني بودن . همان خود خود بودن كه بسيار دلچسب و گواراست .همان كوچه ي عربده هاي مستانه ي شبانه شهر.
Subscribe to:
Posts (Atom)
