Thursday, May 27, 2010

پروژه

انگار هر لحظه داريم از هم دور تر مي شويم
عشق ها از هم ، مردم از هم ، خانواده ها از هم
مردم و حكومت هم كه تكليفشان مدتهاست يك سره شده . مثل دختري ميمانيم كه حق طلاق ندارد ،بايد بسوزد و بسازد .نقطه هايي را گرفته ايم ، به سرعت در حال دوران به دورش هستيم ، تحصيل ، كار ، خانواده ، شبكه هاي مجازي ، شبكه هاي غير مجازي وهزارو يه كوفت بي درمون ديگه .... خلاصه كه، يه كلاف در هم بر هم اجتماعي، فرهنگي ،سياسي ،همه سهم ما از بهترين سالهاي عمرمان شده و بس
دارم خفه ميشم از بي همه چيز بودنمان ،از بي همه كس بودنمان . مي هراسم از اينهمه شخصي شدگي از اين همه خفه شدگي ،از اين همه خود طلف كردن ،خود سوزي و از خود بي خودي
يهو بي هوا ميگه ببين عشق يه جور پروژه است ، يعني عشق پروژه است .
تنها ، نگاهي وهم آلود مي ماند .
با خود تكرار ميكنم عشق يه پروژه است

No comments:

Post a Comment