مگر همه ی راه های رفتنی را با چند نفر میتوان رفت
مگر چند جان دارد که چندین راه برود
کاش میشد همه این دلشوره های لعنتی را
ریخت توی یک بطری دودی خوشگل وتوی دریایی به عمق همه عمر دفن کرد
کاش بشود
نگران مزه هایی هستم که به گمانم دارند گم میشوند از دهانم
کاش نشوند
Saturday, July 30, 2011
Saturday, July 23, 2011
عازم
عازم سفرم
سفری به دوردست
خودم را هم نخواهم برد
شاید چیزهایی جدید بیاموزم
یا راهی میشوم
یا مومن تر باز می آیم
عازم سفرم
به دوردست رس ترین به خودم
آنجا که دلم برای خودم هم تنگ شود
آنجا که دیگر از تو یادی نباشد
من هم نباشم
هر دو لعنتی مان آن لحظه خوش بخت ترین خواهیم بود
سفری به دوردست
خودم را هم نخواهم برد
شاید چیزهایی جدید بیاموزم
یا راهی میشوم
یا مومن تر باز می آیم
عازم سفرم
به دوردست رس ترین به خودم
آنجا که دلم برای خودم هم تنگ شود
آنجا که دیگر از تو یادی نباشد
من هم نباشم
هر دو لعنتی مان آن لحظه خوش بخت ترین خواهیم بود
جغد
ماشینها آژیر کشان
ترافیک متراکم
ماموران مترسک وار
جاده پر از حسی موهوم
فضا نیمه شبی مهتابی
صحنه روبرو موتور سیکلتی وارونه
سواری در هم شده
زمین پر از حس بنزین وخون
و ما زود تز از ان رسیده ایم که فقط پارچه های سفید را نظاره گر باشیم
میپیچم ودور میشوم از هراس
از مادری ، پدری ، دختری ،همسری
بیخبر
در انتظار
و ان که باید جغد وار کابوس شبانه ام را واگویه کند
ترافیک متراکم
ماموران مترسک وار
جاده پر از حسی موهوم
فضا نیمه شبی مهتابی
صحنه روبرو موتور سیکلتی وارونه
سواری در هم شده
زمین پر از حس بنزین وخون
و ما زود تز از ان رسیده ایم که فقط پارچه های سفید را نظاره گر باشیم
میپیچم ودور میشوم از هراس
از مادری ، پدری ، دختری ،همسری
بیخبر
در انتظار
و ان که باید جغد وار کابوس شبانه ام را واگویه کند
Tuesday, July 19, 2011
گلستان
کاخ بود
گلستان نامی بود
سرائی بزرگ داشت
صدائی مهیب آمد
اما پر شکوه و زنگدار
وهم انگیز وناباور
آئینه ای بود
بزرگ و بزرگ
و
بس پای برجا
درهم شکست
در هم شکست
نا....باور
و من نمیدانستم آئینه کاخ ها هم شکستنی هستند
و من نمیدانستم
گلستان نامی بود
سرائی بزرگ داشت
صدائی مهیب آمد
اما پر شکوه و زنگدار
وهم انگیز وناباور
آئینه ای بود
بزرگ و بزرگ
و
بس پای برجا
درهم شکست
در هم شکست
نا....باور
و من نمیدانستم آئینه کاخ ها هم شکستنی هستند
و من نمیدانستم
Monday, July 11, 2011
صبوری
دیر زمانیست كه
ديگر
كسي از پشت پرده هاي خاك اندود پنجره عمارت قديمي
، باغ و نگاه منتظر درختاشو
یاد نکرده
حالا دیگه توی باغ
درختا قد کشیدن و
از اوون روزگار
فقط پینه های قدیمیِ رو تنه هاشون مونده و... دلتنگی
ديگر
كسي از پشت پرده هاي خاك اندود پنجره عمارت قديمي
، باغ و نگاه منتظر درختاشو
یاد نکرده
حالا دیگه توی باغ
درختا قد کشیدن و
از اوون روزگار
فقط پینه های قدیمیِ رو تنه هاشون مونده و... دلتنگی
Wednesday, July 6, 2011
Subscribe to:
Posts (Atom)
