Sunday, July 22, 2012

... بغض

... زخمهایی بر روح و جان
 . از نامردمانی … نادان
. و زمانه ایی  نامراد
. نه هراس از این روزگار نامرد
. زخمهایت
. نامردمان
 و
. این روزگار
.هیچ کدام نمی پایند

 روزی در راه است
و می بینم
در پس پرده
جماعتی به پایت برمی خیزند
. دست کوبان و شاد
 و تو در اوج
... سرمست و
. آزاد و رهایی

 ... حالا... من می مانم و
    . اشک هایم
  . اشک شوق
 حالا ... من می مانم
...و

Friday, July 6, 2012

قربونت ... برم

گفتم بشینم برات بنویسم دیدم خیلی وقته به هوات ننوشتم دیدم . نه حق با توست بیا یه کم با حنجره هامون بیا یه کم با گوشهامون بیا با چشم هامون حرف بزنیم بعدش من بشینم همین جوری زل زل نگات کنم که خوب چی فکر کردی با خودت بعدش تو بپرسی چرا اینجوری نگاه میکنی و ...منم بگم