Friday, April 30, 2010

به زودي

دارم تمرين ميكنم ببينم
... تا كجا ميشود، مي توان ، بايد
...
جلو پاشيدگي وجودم را،گوشت و استخوانهايم را
،و شكم نازنينم را
،روي سنگفرش جلو ساختمان چهارده طبقه
.تاب آورد

دِماغ

،آقا ما مي خوايم انگشت كنيم توي سوراخْ دماغمون
اجازه هست ؟

Wednesday, April 28, 2010

تعبير

. اين روزها شايد ، تنها افسوس يا حسرتم كودكي باشد
. كه ميتوانست باشد و نيست
. يا به تعبيري ، بهتر كه نيست
. نميدانم ، البته بهتر كه نيست ... ، اين را ميدانم

انار

، اين فرار دائمي هر از گاهت
، اين گريزِ از خود نبودگي هايت
، اين لذت فاصله امن ذهني يت
، اين فرار پر هياهو از ميانه كارزار
، ازهويت مضروب معطل
، به هر تعبير و بهانه
. خواه مضروب خواه مقسوم
...............................
آنجا كه دلت لك زده براي اين كه بگوئي ، اينها مال توي ويترينه
مشتري خوبي باشي بهترين ها توي پستوست
.

Tuesday, April 27, 2010

جولان

ديگر، بسترم جولانگاه افكار واوهام نيمه جانيست
چه ... ، به تن و روح خسته ام تجاوز ميكنند
،مدتهاست كه ديگر از باكره شدنم مي گذرد و من
هم آغوش اوهام ، هرشب گرم تر از گرم
پنجره را ميگشايم
... به اميد نسيم خنكي

Monday, April 26, 2010

كاشون

بري كاشان بدون دوربينت .
مثل اينه كه :
.بري استخر بي مايو
.بري نانوائي بدون پول
.بري پمپ بنزين بدون كارت
.بري رستوران بدون اشتها
.بري پيك نيك بدون جوجه
.بري اسكي بدون تجهيزات
.بري تو اينترنت بدون فيلتر شكن
.بري اون دنيا بدون وصيت

Sunday, April 25, 2010

سوسن خانوميزم

تا به حال به طور جدی به این موضوع فکر کرده اید که سوسن خانم حکایت غم انگیز تغییر ناپذیری عشق ِ کلاسیک ِ لیلی و مجنونی ِ نهصد ساله ی ایرانی است که لذت را نه در "لذت بردن"، که در "لذت نبردن" و "رویای لذت بردن را داشتن" می داند؟ اصرارهای مجنون و "نه نمی خوام"های لیلی، رویاپردازی های مجنون درباره زندگی ایده آلش با لیلی که در آن رویاها لیلی دامن کوتاه بر تن می کند، داستان تلخ عشق ایرانیزه ای است که در آن "ملال دوری از لیلی" با "لذت معاشقه با او" جایگزین شده است. لذت از عشق یکطرفه، رکن اصلی این پدیده است.در مقایسه، نه میان ادبیات رمانتیک ایران و غرب بلکه میان ادبیات دیسکویی دو طرف، که بازتاب فرهنگ عامه دو جامعه است، به روشنی می توان دید که غالبا لیلی و مجنون غربی معضلی به نام رسیدن به یکدیگر را به آسانی پشت سر گذاشته اند و آنچه توصیف می کنند شرح لذتی است که از این با هم بودن می برند. از سوی دیگر، در ادبیات مشابه ایرانی عشق یکطرفه مرد به زن (و نه هرگز زن به مرد)، بی اعتنایی معشوق به عاشق، اکتفای عاشق به لذت بردن از دردناکترین چیزها از سوی معشوق مانند زخم زبان و توجه معشوق به دیگری و تلاشهای بی ثمر در راه رسیدن به معشوق، عناصر اصلی توصیف عشق هستند.در ذهنتان تمام ترانه های کوچه بازاری که به یاد دارید، از "آغاسی" گرفته تا "کامران و هومن"، وترانه های سطح بالاتر از "فرهاد" تا ...(حضور ذهن برای نام بردن کار پاپ سطح بالای امروزی ندارم) را مرور کنید و ببینید تمام آن مردهای عاشق که "دختر ایرونی"، "دختر بندری"، "خوشگل محله"، "سپیده"، "فرنگیس" و "پارمیدا" را می ستایند از لذت بودن با معشوق بی بهره بودند و دست به دامن "کفتر کاکل به سر" می شدند و دائم دغدغه "قرارمون یادت نره" داشتند، مدام حرف از "تنهایی" که " قدیمی اما تلخ و سینه سوزه" می زنند و منتظرند تا "عزیز رفته سفر" برگردد و "داغ یک عشق قدیم" را تازه کند، به او یاداوری کنند که "نترس از عاشق شدن" و با وعده خریدن "طلا ملا" یا "دنیا رو کولم می گیرم" توجهش را جلب کنند. به او گوشزد کنند که "عشق من عاشقم باش" چون که "عشق تو داغونم کرد" اما "تو هم با من نبودی" ولی در عین حال "سبب منم که می شکنم" و از روی ناچاری "با زخم زبونات رفیقم" و در اوج حقارت اذعان می کنند که "راضی نشو به مردن غرورم" و در پایان از خود بپرسید که نیلوفر چرا "در بستر خود تنها خفته بود" در حالی که عاشقش از عشق به "کوه و صحرا" رفته بود؟بازتاب اصلی این پدیده در جامعه، تک قطبی بودن ابراز علاقه است با پیکانی که مرد را به زن متصل می کند. به طوری که اگر زنی عاشق مردی شود، به جای ابراز این علاقه، تلاش در جهت علاقمند کردن مرد و ایجاد زمینه ابراز علاقه از طرف مرد، که در اصطلاح عامیانه به آن "پا دادن" هم گفته می شود، می کند که نشان از تابویی دارد که ابراز علاقه زن به مرد را عدم توانایی زن در ایجاد علاقه در مردان می داند که ریشه اصلی انتخابگر نبودن زن ایرانی است. از طرف دیگر، مردان معمولا اعتماد به نفس کافی برای ابراز علاقه به زنی که هنوز به آنها "سیگنال" نداده، ندارند که البته این مورد تا حدی خفیفتر از مورد قبلی است. چند زن ایرانی را دیده اید که به جای "ایجاد علاقه کردن" نسبت به مردی که مجذوبش شده است "ابراز علاقه" کرده باشد؟ و چند درصد مردان حاضر به "ابراز علاقه" به زنی که هنوز "چراغ سبز" به آنها نشان نداده هستند؟و این مجنون ها و سوسن خانم های دوران ماهستند که یا باید به ادامه وضعیت موجود رضایت دهند و یا تلاش کنند همچون پینک دیوار قطور پیرامونشان را فرو ریزند
برگرفته از جائي

Friday, April 23, 2010

بَ . . . ع

صبح كله ي سحر كه ميگن ؛
شايد همين 4:30 صبح باشه كه ما داريم ميريم كله پزي
هر كسي يه چيزي ميخوره ، يكي فقط چشم ، كه واقعا خوشمزه است
. يكي ديگه بناگوش و پاچه
زبونشم كه به هر مزاجي سازگاره ، حتي كله نخورهاش
. حالا من دارم مغز ميخورم و تو فكر اينم كه ، لباشو كي ميخوره

Tuesday, April 20, 2010

بربري

.همه چي از همون 10 تا بربري لعنتي شروع شد
ميگم خوب عبداله چيزي لازم نداري برات بيارم . ميگه نه مهندس جان ، يه كلنگ ديگه باشه كارا زودتر جلو ميره ، دوتا دستكش ، يه ده تا هم نون بربري . بربري ؟ آره بربري، نميدوني چيه؟ لبخندي صورتم را فتح ميكند، دوست دارم اين خنده هاي روحم را
مدت زيادي از آخرين توي صف ايستادنم گذشته . توي صف عاقله مردي در حال گلايه هاي مرسوم از زمين و زمان است و عاقبت هم همه راهها به سياست ختم ميشود . حالا من ساكت در انديشه هاي خود سير ميكنم . روزگاري بود كه همين نانوائي محله مان در و ديواري كاملا فلزي داشت ، در يچه كوچكي بود كه باز ميشد و داخل معلوم بود ، از پائين به ارتفاع يك و نيم متر فقط صفحه فلزي بود و پنجره ها تازه بعد از آن شروع ميشدند و تمام اين مجموعه را ميله هاي محافظ عمودي دربر ميگرفت . سالهاي سال حسرت ديدن داخل نانوائي را، فقط پرشهاي لحظه اي و بعد ترها روي نوك انگشت بلند شدنهايم فرو مينشاند . عاشق دنبال كردن كار چانه گير و اوني كه با ناخوناش نونهارو سوراخ سوراخ ميكرد و خلاصه همه كاراشون بودم ، همه اينهارو هم توي همون بالا پائين پريدنها ديده بودم . نانوائي برادران ترك اسم انتخابي من بود واسه اينجا كه هم همشون با هم برادر بودند ، هم بلند بلند باهم تركي صحبت ميكردند و هم به نظر من بهترين نانوائي بربري ايران هستند ، هنوز. به تائيد دوست و دشمن .هميشه تعداد نونهائي رو كه ميكردن توي تنورو ميشمردم، بعدش كه نون در ميومد نونهاي فروخته شده را كم ميكردم ببينم اون تنور به من نون ميرسه يا نه - اَ ه ... ، از دست افغاني هاي لعنتي اون سالها كه همه ي تنورو با خودشون جارو ميكردن ميبردن ، تو ميموندي و يه صف بي سرو ته طولاني و هزارتا تنور انتظار. حالا ديگه خبري از اون نماي قديمي نيست . شيشه هاي ميرال قدي جاي حسرت هميشگي منو گرفتن . ديگه فكر نكنم كسي با اين شيشه ها نوستالژي داشته باشه . ديگه خبري از اون صفهاي بي سرو ته خيلي بلند نيست ، كه وقتي نون رو ميگرفتي انگار فتح خيبر كرده بودي ، ديگه صف ها افغاني هاي غارتگر لعنتي ندارند ، ديگه نونها يك توماني نيستند . از عاقله مرد ميپرسم ببخشيد بربري چنده : ميگه مفت ، دويست تومن . تنور جديد در مياد ، وسطاي صف يه نفر ميپرسه : چند تا نون داره تنورش ، منم كه سالها ي سال اين عدد رو حفظ بودم تندي ميگم شست تا . نوبت من كه ميرسه بخاطر تعداد كم نونها چند نفري رو از پشتم رد ميكنم نون بگيرن . حالا من نفر اول تنور جديدم ، همه مراحل را مرور ميكنم. برادران ترك هنوز هم مثل همون سالها كار ميكنن ، ميخندند حرف ميزنند و لي همشون پير تر شده اند . آن روزها جوانان پر انرژي بودند ، امروز مرداني جا افتاده و آرام . يكي شان مي آيد ، سلام و عليكي ميكنيم ، جستجو را از نگاهش در مي يابم ، بي كلامي ، لبخندي به خاطراتش هديه ميدهم . ميگويم يازده تاحساب كن .سكوتي در ميانه هياهوي آرام مشتري ها حكم فرما ميشود . نانها مي آيند ، نانها را ميدهد و با نگاهي مهربان بدرقه ام ميكند ، كه يعني باز هم مي آيي ... ؟ . مشتري ها به صدا در مي آيند آشكارو پنهان . يا علي . ايول بابا ... نون خور زياد داره . حروم نكنين نعمت خدارو ... عزمم رو جزم ميكنم و از ميون جمعيت ميكنم ميرم سمت ماشين . حالا با يازده تا نون بربري توي دست ، سوئيچ توي جيب ، من شدم مثل كمدينهاي فيلم هاي ثامت . نزديك شدن به ماشين و دنبال سوئيچ گشتن من فضا رو كاملا طنز كرده . اينم حتما ماشينشه ، اوه ه... ايول ، ماشينو. بنده خدا مستضعفه . همين جوري از اين ماشينا ميخرن ديگه ، چي فكر كردي . افغاني ...! به من گفت افغاني، اين يعني خلاصه خيلي حرفها، يعني تاتار يعني بي رحم يعني الاغ من چند تا تنور ديگه بايد واستم تا نون بگيرم . با اين آخري خيلي حال ميكنم ، نيشخندي پيروزمندانه بر تمام صورتم هويدا ميشود ، احساس خوشايندي را در من زنده ميكند
نيمه هاي شب به عبداله ميرسم ، نانها را تحويلش ميدهم به جز يك دانه ي خودم را، خيلي خوشحال ميشود ميگم دفعه ديگه كه بيام بازم نون بربري ميارم ، ده تا ديگه ؟! لبخندي ميزند ، حالا صورتش كاملا شبيه همان افغاني هاي لعنتي سالهاي دور من شده ... تشكر

Monday, April 19, 2010

فرياد

. وقتي ميگويم تو... ، يعني : تو-ي ذهني من
. نه ، تو-ي واقعي خودت ، با همه ي محدوديت ها و معذوريت هايت
. حالا بجاي فرياد... ، عاشقي كن

گمان

.جسم بي جان پشه اي در توالت
.شكمش خالي از خون
،به خوابي ابدي فرو رفته
.خوابي جاودان و بي هراس
.آرام ، با نواي آب، به چاهك توالت روانه اش ميكنم
.پشه با شرفي بود ، به گمانم

Saturday, April 17, 2010

. سُك ، سُك

.يادت مي آيد ، همان روز كه تو رفتي و من چشم گذاشتم ،را
.حالا اينقدر خودت را گم و گور كرده اي كه ديگرپيدايت نميكنم
.قرارمان نبود اينگونه ، بازي را خراب كني
.
.بيا ، اين دست را بيا ، بيا و تو برنده باش

Thursday, April 15, 2010

تمام

.نقشهاي قديمي را، لذتيست ؛ در تكرار وتائيد و تثبيت
.تكرار تجربه هاي شيريني كه ديگر نيست
.تائيد تمام شايعات و دل نگراني ها
.تثبيت شكست
.

Wednesday, April 14, 2010

آغازين

اينجا ،هويتي بس خوفناك خفته است .شايد مفري باشد، از همگاني بودن . همان خود خود بودن كه بسيار دلچسب و گواراست .همان كوچه ي عربده هاي مستانه ي شبانه شهر.