Tuesday, April 20, 2010

بربري

.همه چي از همون 10 تا بربري لعنتي شروع شد
ميگم خوب عبداله چيزي لازم نداري برات بيارم . ميگه نه مهندس جان ، يه كلنگ ديگه باشه كارا زودتر جلو ميره ، دوتا دستكش ، يه ده تا هم نون بربري . بربري ؟ آره بربري، نميدوني چيه؟ لبخندي صورتم را فتح ميكند، دوست دارم اين خنده هاي روحم را
مدت زيادي از آخرين توي صف ايستادنم گذشته . توي صف عاقله مردي در حال گلايه هاي مرسوم از زمين و زمان است و عاقبت هم همه راهها به سياست ختم ميشود . حالا من ساكت در انديشه هاي خود سير ميكنم . روزگاري بود كه همين نانوائي محله مان در و ديواري كاملا فلزي داشت ، در يچه كوچكي بود كه باز ميشد و داخل معلوم بود ، از پائين به ارتفاع يك و نيم متر فقط صفحه فلزي بود و پنجره ها تازه بعد از آن شروع ميشدند و تمام اين مجموعه را ميله هاي محافظ عمودي دربر ميگرفت . سالهاي سال حسرت ديدن داخل نانوائي را، فقط پرشهاي لحظه اي و بعد ترها روي نوك انگشت بلند شدنهايم فرو مينشاند . عاشق دنبال كردن كار چانه گير و اوني كه با ناخوناش نونهارو سوراخ سوراخ ميكرد و خلاصه همه كاراشون بودم ، همه اينهارو هم توي همون بالا پائين پريدنها ديده بودم . نانوائي برادران ترك اسم انتخابي من بود واسه اينجا كه هم همشون با هم برادر بودند ، هم بلند بلند باهم تركي صحبت ميكردند و هم به نظر من بهترين نانوائي بربري ايران هستند ، هنوز. به تائيد دوست و دشمن .هميشه تعداد نونهائي رو كه ميكردن توي تنورو ميشمردم، بعدش كه نون در ميومد نونهاي فروخته شده را كم ميكردم ببينم اون تنور به من نون ميرسه يا نه - اَ ه ... ، از دست افغاني هاي لعنتي اون سالها كه همه ي تنورو با خودشون جارو ميكردن ميبردن ، تو ميموندي و يه صف بي سرو ته طولاني و هزارتا تنور انتظار. حالا ديگه خبري از اون نماي قديمي نيست . شيشه هاي ميرال قدي جاي حسرت هميشگي منو گرفتن . ديگه فكر نكنم كسي با اين شيشه ها نوستالژي داشته باشه . ديگه خبري از اون صفهاي بي سرو ته خيلي بلند نيست ، كه وقتي نون رو ميگرفتي انگار فتح خيبر كرده بودي ، ديگه صف ها افغاني هاي غارتگر لعنتي ندارند ، ديگه نونها يك توماني نيستند . از عاقله مرد ميپرسم ببخشيد بربري چنده : ميگه مفت ، دويست تومن . تنور جديد در مياد ، وسطاي صف يه نفر ميپرسه : چند تا نون داره تنورش ، منم كه سالها ي سال اين عدد رو حفظ بودم تندي ميگم شست تا . نوبت من كه ميرسه بخاطر تعداد كم نونها چند نفري رو از پشتم رد ميكنم نون بگيرن . حالا من نفر اول تنور جديدم ، همه مراحل را مرور ميكنم. برادران ترك هنوز هم مثل همون سالها كار ميكنن ، ميخندند حرف ميزنند و لي همشون پير تر شده اند . آن روزها جوانان پر انرژي بودند ، امروز مرداني جا افتاده و آرام . يكي شان مي آيد ، سلام و عليكي ميكنيم ، جستجو را از نگاهش در مي يابم ، بي كلامي ، لبخندي به خاطراتش هديه ميدهم . ميگويم يازده تاحساب كن .سكوتي در ميانه هياهوي آرام مشتري ها حكم فرما ميشود . نانها مي آيند ، نانها را ميدهد و با نگاهي مهربان بدرقه ام ميكند ، كه يعني باز هم مي آيي ... ؟ . مشتري ها به صدا در مي آيند آشكارو پنهان . يا علي . ايول بابا ... نون خور زياد داره . حروم نكنين نعمت خدارو ... عزمم رو جزم ميكنم و از ميون جمعيت ميكنم ميرم سمت ماشين . حالا با يازده تا نون بربري توي دست ، سوئيچ توي جيب ، من شدم مثل كمدينهاي فيلم هاي ثامت . نزديك شدن به ماشين و دنبال سوئيچ گشتن من فضا رو كاملا طنز كرده . اينم حتما ماشينشه ، اوه ه... ايول ، ماشينو. بنده خدا مستضعفه . همين جوري از اين ماشينا ميخرن ديگه ، چي فكر كردي . افغاني ...! به من گفت افغاني، اين يعني خلاصه خيلي حرفها، يعني تاتار يعني بي رحم يعني الاغ من چند تا تنور ديگه بايد واستم تا نون بگيرم . با اين آخري خيلي حال ميكنم ، نيشخندي پيروزمندانه بر تمام صورتم هويدا ميشود ، احساس خوشايندي را در من زنده ميكند
نيمه هاي شب به عبداله ميرسم ، نانها را تحويلش ميدهم به جز يك دانه ي خودم را، خيلي خوشحال ميشود ميگم دفعه ديگه كه بيام بازم نون بربري ميارم ، ده تا ديگه ؟! لبخندي ميزند ، حالا صورتش كاملا شبيه همان افغاني هاي لعنتي سالهاي دور من شده ... تشكر

No comments:

Post a Comment