Saturday, May 29, 2010

هان...؟

يك ،دو، سه
صدا مياد
امتحان ميكنيم
يك دو سه
صدا مياد
صدام كه در مياد ، مياد؟

Thursday, May 27, 2010

پروژه

انگار هر لحظه داريم از هم دور تر مي شويم
عشق ها از هم ، مردم از هم ، خانواده ها از هم
مردم و حكومت هم كه تكليفشان مدتهاست يك سره شده . مثل دختري ميمانيم كه حق طلاق ندارد ،بايد بسوزد و بسازد .نقطه هايي را گرفته ايم ، به سرعت در حال دوران به دورش هستيم ، تحصيل ، كار ، خانواده ، شبكه هاي مجازي ، شبكه هاي غير مجازي وهزارو يه كوفت بي درمون ديگه .... خلاصه كه، يه كلاف در هم بر هم اجتماعي، فرهنگي ،سياسي ،همه سهم ما از بهترين سالهاي عمرمان شده و بس
دارم خفه ميشم از بي همه چيز بودنمان ،از بي همه كس بودنمان . مي هراسم از اينهمه شخصي شدگي از اين همه خفه شدگي ،از اين همه خود طلف كردن ،خود سوزي و از خود بي خودي
يهو بي هوا ميگه ببين عشق يه جور پروژه است ، يعني عشق پروژه است .
تنها ، نگاهي وهم آلود مي ماند .
با خود تكرار ميكنم عشق يه پروژه است

Thursday, May 20, 2010

پول پرداز

توي شهر
يكي در ميون، مغازه ها شدن بانك
بانك هاي رنگ و وارنگ
همشون هم شلوغن . شماره ميدن، كارت ميدن، و پول پرداز دارن
توي فاميل پر شده از جواناني تحصيل كرده كه كار كردن توي بانك را
به تخصص هايشان ترجيح داده اند
خسته از كار فرساينده درجا زننده ات آمده اي خانه .
توي تلويزيون 90 در صد آگهي ها بانك ها را جار ميزنند
همه دلخوش به بردن يكي از انواع سواري ها
شركتهاي تبليغاتي در تراكم سفارشات بانكي
سالياني نه چندان دور در گيرو دار ايده هاي جديد تبليغاتي
ايده اي ناب داشتم براي بانك كشاورزي1384
قاطر براي كشاورزان خير حسابهاي قرض الحسنه
نخنديد باور كنيد ،ارزشمند است، تنها مشكلش محدود بودن اين گونه جانوريست حتي طرح واردات نيز مطرح شد .حالا يكي نيست بگويد ميميري طرح مغزبر ندهي
همه جا تبليغ اين بانكهاي قرض الحسنه است و رضازنگ ميزند دنبال پول براي شروع كارش ميگردد. پدرام هم براي شروع كارش به وام 28 درصدي رضايت داده است و با دمش گردو ميشكند .امير دنبال ضامن معتبر براي يك ميليون تومان پول است .حميد امروز اسبابش را جمع كرد تا فردا بانك خانه اش را براي حراج پلمپ كند .شهريار با پول بابا جونش كه عضو هيات مديره يه بيمه خصوصيه و رفته كانادا دكتري گرفته مياد تا سربازيشو بخره . وحيد تا لنگ ظهر تو رختخوابشه، كلاغا ميگن افسردگي گرفته . مازيار كارشو تو رستوران دايش به خاطر دعوا با باقي كارگرا سر مرخصي ترك كرده و فقط به من ميگه كه دايش واسه اون كار شبانه روزي بهش ماهي نود هزار تومن ميداده . محسن رفته سيدني به اسم تحصيل تو يه بار داره مشروب سرو ميكنه . علي توي اين هيري ويري عاشق شده ميخواد بره كانادا . پوريابعد 5 سال زندگي مشترك با دختري كه تو دانشگاه باهم عاشق شدن توي گيرو دار طلاقه . دختره مهرشو بخشيده كه بره ، فقط بره ميگم چرا ميگه با ماهي سيصد هزار تومن دوستام به حال من گريه ميكنن من چقدر بدبختم . اكبر با نيم كلاس سواد و توسعه بنايي باباش به ساخت و ساز ، عصرا با ماشين گرونش دنبال دختراي ترگل ور گل شهره . احمد بعد دقمرگ كردن زنشو طلاق گرفتنش مثل همون روزا از صبح تا شب تو ك... و ك... دختراس . كوروش بعد ماجرا هاي پارسال رفته پناهنده شده اونور آب ، حالا زنش هر روز داره گنداي عشقي و سكسي شوهرشو جارو ميكنه زير فرش خونشون چون يه تخم سگ گوگولي گاز گازي دارن . كامران و زنش هر دوتا شون خلك خرك دارن خوش ميگزرونن ، قربون صدقه همديگه هم ميرن وهمش از همه توقع دارن كه چرا قبل از توالت رفتن اونارو خبر نميكنن ، كه يا حضور داشته باشن يا اطلاع داشته باشن . به حامد ميگم ببين پسر قدر اين زنتو بدون دختر خوبيه ها. ميگه چطور، ميگم ببين من كلي ميگم ، داره خورد ميشه ، چشماي حامد توي تاريكي كوچه پر اشك ميشه و منم قبل از بارش خداحافظي ميكنم . زن حسين زنگ ميزنه مِن مِن ميكنه ميگم حرفتو بزن بغض ميكنه حدسي ميگم راجع به زن پورياس ميگه اره تو هم خبر داري ميگم باباجون همش خياله من به زن پوريا زنگ زدم كه به شوهر تو تلفن كنه كاراي ماليشو حل كنه . ميگم من به حسين اطمينان دارم، زن پوريا هم مو لادرزش نميره .مزه دهن حسين بوي گندي ميده كه با ادامس قاطي شده ،الان حس بدي به حسين دارم. به حماقت خودم مي انديشم . زن پوريا برام مقدسه چون فكر ميكنم مظلومه حالا ميفهمم چرا پوريا هم براش هنوز نگرانه . نگرانه ميفهمي ؟،ولي نميخوادش ديگه، يا اقلا اين روزا غرورش خورد و خميره .مانوش تو گيرو دار بريدن از عشقشه خودش يه متخصص بيهوشيه تاپه ، عشقش يه جراح تاپ حالا همه غصه هاشو زير بطري بطري ويسكي غرق ميكنه و اس ام اس هاي عاشقانشو واسه من ميفرسته، منم امانت نگهشون ميدارم .آرزو واسه زايمانش تو اطاق عمله كه دكتر ه بهش ميگه اون شوهر بد بختت داره پشت در جز و وز ميزنه،فكر ميكنه واسش بچه آوردي. خجالت بكش ديگه ،اون دوتابس نبودن.اين بار لوله هاتو ميبندم و آرزو خنده مستانه اي سر ميدهد. تارا ميگه من يه شوهر كوفتي ميخوام دست بزن داشته باشه فحاش باشه فقط بياد منو بگيره ببره، من شوهر دار بشم، كلفتيشو ميكنم . سميه توي دو سال اخير پانزدهمين دوست پسرشو به درك واصل ميكنه. نازنين به قداست مادر بودنش ميبالد و توهم قديسگي دارد.مهشاد از رابطه ناراضي خودش و نامزدش ميگه از اين كه پسره رو نميخواد چون ارضا نميشه و خانوادش كه اونو احمق ميدونن واسه پس زدن يه پسر خوب وسالم و كارمند دولت. حالا راضي نميشن به بريدن اين رابطه. مهشادم اوفتاده به تقلا ، فقط سپور محلشون بهش اس ام اس نميده. مانوش ميگه ببين من يه زنم ولي زن نيستم چون نميتونم مثل باقي زنا نقش يه عاشقو بازي كنم گريه كنم و قربون صدقه عشقم برم وقتي كه با كساي ديگه ميخوابم .سارا تو گيرو دار عشق نيم بندش با شوهرشه ، هم دلش كار ميكنه هم مغزش با پا پيش ميكشه با دست پس ميزنه . سودابه با دوتا بچه رفته يه پير مرد پولدار تور كرده كه پولاشو كيسه كنه، واسه خوشبختي بچه هاش ، برداره ببرتشون مالزي فتانه دنبال يه پسر مطمئن و غير گيره كه دخترونگيشو باهاش افتتاح كنه .راضيه زود ميره تا شام آقاشون دير نشه يه ماهي ميشه كه ازدواج كردن . فرح با روشن كردن هر سيگاري انگار دنيارو بهش ميدن ، ميره توي ابرا، ميگه من عاشق سيگار بعد شرابم خيلي ميچسبه. ميگم با شوهرت ديگه، ميگه نه بابا اون لب نميزنه سيگارم نميدونه. فريبا توي يه شركت دولتي كار ميكنه وقتي مياد انگار داره ميميره ميگم چته ميگه چشمام دارن در ميان اينقدر كه كار ميريزن رو سرمون حقوقشم كه چنگي به دل نميزنه به نسبت كار زيادمون واضطرابش پول جونيمونه ميگه شركتهاي خصوصي سلطنت ميكنن ما بدبختيم. الهه ميگه توي كارواش پسره بهم گفت ليدي با ما ميپري بهش گفتم پسرم من بچه هم سن تو دارم گفت من اصلا حسودي نميكنم بهش تو حل باشي ما حليم . شبنم شوهرش معتاده و دو تا بچه داره پدر شوهرشم مولتي ملياردره ولي خرجي بهشون نميده حالا اكرم داره در گوش من ميگه فكر ميكنه من خرم بهش ميگم الهه كي بود بهت اس ام اس زد ميگه پسرمه، حتما من خرم ديگه پسرش كه الان مدرسه است نازگل ميادو با اب وتاب از عشق و عاشقي ميگه از شوهرش ميگه ميگم خوب حالا خوش بختين ديگه ايشالا كه چشماش پر بارون ميشه ، ميگه شوهرش ناغافل توي ماشين سكته روده كرده و چند ماهيه تنهاش گذاشته. نسترن ميگه توي شركتشون يه مديره با يه كارمنده رو هم ريختن جفتشونم متاهل حالا مديره مياد ماشين يكي از همكاراشونو ميگيره كه با ليدي برن جاده چالوس صفا سيتي اونم هر هفته حالا زنه هفته پيش باردار شده. مديره جلو همه بهش گفته من هي ميگم كاندوم تو ميگي حال نميده .
دارم فكر ميكنم به خودم به اين همه تبليغ بانك تو يه مملكت آشفته و بي توليد پر از توهم.

Tuesday, May 18, 2010

نواي دل

اينجا ميشه يه دل سير عاشقي كرد

http://tar-setar-fmw.blogspot.com

Thursday, May 13, 2010

گرما گرم

،هواي گرمي است
.اطاق خنك مي چسبد
.آغوش گرم توي اطاق خنك مي چسبد

Monday, May 10, 2010

معلم جان ندارد

چه نامردانه
دعاهاي كودكانه مان برايت برآورده شد
ديروز يكه و تنها در كلاسي
امروز مرد ومردانه در مملكتي
در سكوتِ اشك نجوا ميكنند
معلم مُرد ، از بس كه جان ندارد

قلت غلوط

تو رو خدا ميبيني
اين همه جون ميكني، بعد مي گن يا ميگن چرا غلطو ، قلت مينويسي
مي هاتو ميچسبوني
صامتو ثامت مينويسي يا مي نويسي
به نظرم مهم نيست ، البته كه هست
بعضي وقتها هم دلم ميخواهد متن رو مطن بنويسم
شخصيت متن با تاي يا طاي دسته دارو يا دار را بيشتر دوست دارم
شايدم بعضي جاها از دستم در ميره .اصلا شك نكنيد كه من هم توي ديكته هميشه بيسط نميگرفتم
نقطه سر خط
راستي تا يادم نرفته بگم بابا جان تو چرا نقطه هاتو سر خط بعدي ميزاري منظور اينه كه نقطه بزاريم آخر جمله بعد تشريف ببريد خط بعدي از اول سطر شروع كنيد حالا يه بنده خدايي متناش كه تموم ميشه نقطشو ميزاره سر خط بعدي ، اينم يه مدلش
باز به من گير بدين
...

Sunday, May 9, 2010

نه؟

نه كه اين دل ديگه عاشق نميشه، نه
نه كه مست چشماي مست وغزل خون نميشه ، نه
ديگه ، عاشق نميشه

Thursday, May 6, 2010

... ها

.آنجا كه باران ، آغاز را بي محابا شروع مي كند ومي تازد
به همه، به هر جاي ، به هر روي
به آتش گرم و سوزانِ كنار دست من
به رقص مواج لحظه هاي بي پروا
به غرور سركش شعله ها
ديگر تابي و تواني براي ديدن اين شقاوت نيست
.همان تحمل لگدمال غرورش را ميگويم
،همان التماسهاي سرد زمستاني ، با هاي دهانش را ميگويم
.زير بوسه هاي بي رحم كين آلودش
،ديدگان ، بارور و ملتحم از اشك واندوه
،آنجا كه از همه ي لحظه هاي سوزانِ بودنش
.تنها سياهي ها ميمانند ، سردي مي ماند
.لاشه هاي سرد و سياه مرطوب ميمانند

Tuesday, May 4, 2010

هواي

. بعد از كلي روندن توي يه راه سرسبز كوهستاني، زديم كنار تا صبحانه اي بخوريم
. هوا خنكاي ملسي داشت
. صبحِ زودي بود ، از اون اول صبح هايي كه آفتابش خواب ميمونه
. ديگ ابرا مي جوشيدن و بخار ميكردن .ابرها... هي بيشترو بيشتر مي شدن
. غوغايي بود ميونشون
. نم نم ، نوك كوهها توي غبار ابرا گم شدن
. ابرها وسايه هاشون افتادن روي سينه كوه و سنگهاش
. دل گرفته آسمون تركيد
. ديگه فقط بوي كاه بودو سبزي و نم بارون ، اونم در هم
. سياه مست ميكرد اين هواي ، هوايي

Sunday, May 2, 2010

خاطرات

قسمتي در مغز انسانها وجود دارد به نام حافظه بلند مدت
، يكي از وظايف آن حفظ خاطرات است .
حالا فكرش را بكنيد يك مغز،
مثلا 60 سال يا 70 سال يا بيشتر ،
دارداين خاطراتش را حفظ ميكند.
يا حالا مهمترين هايش را، بعد فكرش را بكنيد
اين نيروي مغز از كجا ميآيد
.خوب ،از همين خوراكهاي انسانها ميآيد ديگر .
پس من قيمه ميخورم تا خاطراتم را حفظ كنم،
قورمه هم ميخورم ، كباب هم ميخورم
يا مثلا چيزهائي هم نميخورم .
بعد تو پيتزا ميخوري ، ماكاروني ميخوري ،
سوخاري ميخوري و ردبول وپفك وپاستيل و هزار تا
كوفت وزهر مار ديگه، خوب ببينم اين وسط تكليف خاطرات
مشترك چي ميشه يعني 30 -40 سال ديگه
خاطرات من بوي كباب ميدن خاطرات تو بوي
....؟

Saturday, May 1, 2010

اعتراف

جنسم مهندس نيست ، من معمارم
.چه آنان كه حتي از كوبيدن ميخي عاجز ميمانند
آسمون ريسمونها ،فرمولها و الگوريتمها و چه و چه شروع ميشوند ،اوج ميگيرند و دست به دست هم ميدهند تا آقاي... يا خانم مهندس عزيز چكش مباركه رو روي شصت خود فرود بياورند.اين وسط ها نقش زبان محترم انگليسي و كلي واژه تخصصي وبين المحاوره اي و يقرون ادا و اطفار هم نا ديدني نيست ،حالا از شريفش بگير برو بالا...... قديمتر ها مهندس بودم زماني ، آنگاه كه فازمتر به دست دل و روده تلويزيون پدري را به استفراق وادار ميكردم .آنگاه كه مشعل گازوئيلي شوفاژ را بخاطر هزينه زياد تعمير ونگهداري ،چشم بسته تشريح ميكردم ،همان هنگام كه اولين جراحي موفقيت آميزم روي قلب يك جارو برقي همگان را شوكه كرده بود يا آن هنگام كه همسايه قديمي مان خندان راديو گران قيمتش را با جمله معروف ميگن شما مهندسيتون حرف نداره به من سپرد و فقط و فقط بخاطر ايمانش به كار من مريضش شفا گرفت .يا اين روزها و اين پسرك افغان كه شايد از روي عادت مرا مهندس جان خطاب ميكند ، يا بقال هاي شارلاتان كه همه را آقاي دكتر خانم مهندس صدا ميزنند مثل اين حاجي ارزوني نياوران كه با هر خانم مهندس گفتنش بسته به ميزان خريد حداقل 3-4 هزار تومني كرده تو پاچه طرف.اما صادقانه اعتراف ميكنم من مهندس نيستم،اين تنها توهم شماست .با همه احترامي كه خيل عظيم منصوبين اين عنوان دارند، به تعبير من وصله اي بسيار دمده است ، خيلي وقتها تحقير است، شوخي است ،حتي توهين است.لفظ است .راز من در آن دوران دراين نكته نهفته بود كه، آنچه ديگران بر آن لفظ مهندس ميگذاشتند ،به تعبير امروز من يك معماري بود. معماري روابط، ارتباطات . حالا نه هميشه از در دسترس ترين راه ممكن يا مطمئن ترين ، يا توصيه شده ترين . بل از آن راهي كه دلم ميگفت ، روحم ميخواست.از روي روابطي كه خودم منطقش را كشف ميكردم، حس ميكردم. حالا مهندس هم كه باشي از اون راه حسابو كتابي ميشوي مثل همه هزاران ، امامعمار كه باشي، تك ميشوي