.آنجا كه باران ، آغاز را بي محابا شروع مي كند ومي تازد
به همه، به هر جاي ، به هر روي
به آتش گرم و سوزانِ كنار دست من
به رقص مواج لحظه هاي بي پروا
به غرور سركش شعله ها
ديگر تابي و تواني براي ديدن اين شقاوت نيست
.همان تحمل لگدمال غرورش را ميگويم
،همان التماسهاي سرد زمستاني ، با هاي دهانش را ميگويم
.زير بوسه هاي بي رحم كين آلودش
،ديدگان ، بارور و ملتحم از اشك واندوه
،آنجا كه از همه ي لحظه هاي سوزانِ بودنش
.تنها سياهي ها ميمانند ، سردي مي ماند
.لاشه هاي سرد و سياه مرطوب ميمانند
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment