كاش مي شد انگشت زد و تمام اين دلشوره لعنتي را بالا آورد
كاش مي دانستم اين اكنون كه مي گذرد كجائي ترين لحظه عمر من است
اين خورد شدن هاي آرام آرام مخدر افسونگريست
اين كه آدم بداند چگونه مي شود اين رابطه هاي آدميزادي را ،برد برد ادامه داد
اين كه بداني تاوان چه را مي دهي تاوان كدام گه خوردنت را ... اين همان خود خوشبختيست
اين كجاي منِ نا آرام و طوفان زده به توي بي رحم ترحم ميكند ، عشق مي ورزد و...
نابودي يعني در اوج آرامش ديگر مايي وجود نداشته باشد ، آنجا كه دلت براي همان احمقانه هاي دوتايي تان تنگ مي شود،
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment