Monday, June 21, 2010

سرد خانه

پشت هر صدايي كه از اين بيل بيلك هاي نا امن يك نفره در مي آيد
نفس هايي ، قلب هايي ، ياد هايي و هزارو يه كوفت بي درمان ديگر خفته است.
دلم مي لرزد......زنگواره اي ديگر، صدايي آشنا .. ، دعوتي به سردخانه
اينجا من و اينجا...اين همان سردخانه
عجب حس غريبي دارد
ديگر نه گريه اي و نه غصه اي و نه هيچ كوفت ديگري نمي آيد
اينجا ترس مي آيد
نه فكر كنيد براي آن چيزهايي كه فكرش را مي كنيد
نه نه، به غلط گمان مبريد
اينجا لرز مي آيد
، نه براي سرما ،نه نه ، كه هواي گرميست ،اولين روز تابستان است
اينجا من و اينجا سرد خانه ،اينجا من و اينجا خانه اي سرد ، سرد تر از سرد
اينجا من و باز شناسي اجسادي مكشوف
كه هزاران بار دعا ميكني تا عزيزانت نباشند
كه هزاران نذر مي كني تا خوابي بيش نباشد، كابوس باشد ،تاوان شكمبارگي هايت باشد
لحظه هاي يخ زده آوار ديوارهاي سردخانه اند
ديوارهايي پر از درهاي فلزين
به اندازه ي بيشمار مردمان عاشق
دري مي گشايند ، نعشي مي كشند ، زيپي مي درند، و تو عريان ، عريان عريان ، واقعيت را مي بيني ، همه چيز هست ، جسم هست ، جنس هست ، اما آن روح لعنتي گورش را گم كرده رفته ، ديگر نيست . حال بديست ، غصه از ياد آدم مي رود ، قصه ها مي آيند و هوار ذهن پريشانت مي شوند
هواي متعفن كنترل شده اي دارد ، هواي بي رحمي دارد ، و جماعتي در انتظار . خودشه؟؟؟؟؟
چشم از جسد مي گيرم .آرام به سوي صدا خم مي شوم . با سر تِكانه اي مي گويم
آره ! ...خودِ‌خودمم

No comments:

Post a Comment