Monday, June 28, 2010

سلو امروز رفته سونو

از در بيمارستان وارد مي شوم زده بيمارستان محب
از راهروها مي گذرم بعد يكي دوپيچ يكهو مي شود بيمارستان شهيد هاشمي نژاد
يه چيزي تو مايه سوپر استار وكي اف سي حالا جالب تر اينكه از در بيمارستان ميام بيرون زده بيمارستان درياني
دختركي ضجه مادرش را مي زند، شال آبي مانتو خاكستري
پوشيده .شايد اين آخرين تصوير اين رنگها باشد تا مدتهايي مديد. مجالي به اشك دلگيرانه ام نمي دهم
مسئول مربوطه ميگويد
فردا ساعت 7 صبح وقت ميديم واسه 15 روز ديگه
بيرون ميزنم به دنبال پولي تر و زودترش،رفته اند نمازو نهار
دوساعتي انتظار دارد
ميدان ونك ضلع شمال شرقي
ساندويچ فروشي به سبك شايد ميدان شوش هم نه
قيمتها را به شيشه چسبانده تا از همان بيرون ببيني
مي گويم هاد داگ
ميگه نوشابه
ميگم خوبه
روي يه تيكه كاغذ 2در 4 مينويسه
هاك 1
نوش 1
ميگه دو تومن. بعدشم كاغذو جدا ميكنه ميندازه تو اشغالي
دارم يك سوسيس آلماني مامان مي خورم
تو راه سونو همش بوي ساندويچيه مياد
لباسامو بو ميكنم
اووووف بوي تند روغن گرفتم
ميرم سونو
خانوم دكتر ميگه شلوارتو بكش پائين
حالا شورتتون
خانوم منشي اين بوي سوختگي از كجاس
منشي ميگه نميدونم خانوم دكتر
ميگم ببخشيد
ميگه ببين نگران نباش
اصلا مهم نيست ميدوني كه ، كلي راه هست
ميگم مال منه
ميگه خيلي ها اين روزا دارن
چند سالته ؟
ميگم يه خورده اي
ميگه خووووب ديگه ،بعضيا جواب مي گيرن.به شانسه!!!
منشي نخود چي كيشميش مياره واسه زيارت من، ميده به خانوم دكتر
حالا يك ساعته منتظرم جوابمو كه شفاهي چند كلمه بود بزنه رو كاغذ
زنگ ميزنم دكترم ميگم دكتر اينجوريه ميگه ببين اول از همه روحيه است
اينم از داستان من و هسته هلو ، بايد ديد تا كي اينجوري ميمونه و كي تصميم ميگيره هلو بشه و هلو بده

No comments:

Post a Comment