Wednesday, June 16, 2010

هواي گرم

،ظهر يك پنج شنبه گرم
،جايي نرم
،مثلا كاناپه كنار فن كويل، مي تونه توجيه خوبي باشه تا لباس فرمم رو در بيارم
.كه چروك نشه
.و بعدش با زير پيرني خوبم يه چرتكي بزنم
.سرم تازه داره گرم ميشه كه، در ميزنن
.درو باز ميكنم
.نرم و آهسته تو وارد مي شوي ،هنوز تو شوك حضور بي خبرتم
.مياي و ميشيني رو كاناپه، حواسم نيست كه با زير پوش جلوت نشستم
.راستي چرا اينقدر چاق و توپول شدي ، اونم خيلي زياد
.ميرم تو اتاق لباسمو بپوشم، كه صدايي مي آيد
.جلو تر كه مي آيم، فشفشه اي روشن كرده اي. ميگويي آمده ام ،به ياد آمدنم
.نور خيره كننده و ذرات جهنده اي دارد
.نرم نرمك آرام ميگيرد وبه خاموشي مي گرايد
.ميگويم چه هواي گرمي شده، انگار دارد از آسمان آتش مي بارد اين روزها
.ديگر فايده اي ندارد
.هرچقدر هم چشمانم را فشار دهم تصويرت زنده نمي شود
.چشم مي گشايم، خيس عرق ،روي كاناپه ولو شده ام
.اتاق هوايي بس خنك دارد

No comments:

Post a Comment