.يادت مي آيد ، همان روز كه تو رفتي و من چشم گذاشتم ،را .حالا اينقدر خودت را گم و گور كرده اي كه ديگرپيدايت نميكنم .قرارمان نبود اينگونه ، بازي را خراب كني . .بيا ، اين دست را بيا ، بيا و تو برنده باش
اين روزها، به هر دري كه مي رسم ... بسته است و پشت هر در بسته اي كه مي نشينم ... باز مي شود اي كاش تمام نشاني هايت در نگاهمان گم نشده بود وگرنه پشت درِ بسته ات، بست مي نشستم ... تا باز شوي حالا كه نشاني از تو ندارم در كنج تنهايي خود، بست مي نشينم شايد تو هم راه گم كني ... تا كِي رخ بنمايي
اين روزها، به هر دري كه مي رسم ... بسته است
ReplyDeleteو پشت هر در بسته اي كه مي نشينم ... باز مي شود اي كاش تمام نشاني هايت در نگاهمان گم نشده بود
وگرنه پشت درِ بسته ات، بست مي نشستم ... تا باز شوي
حالا كه نشاني از تو ندارم در كنج تنهايي خود، بست مي نشينم
شايد تو هم راه گم كني ...
تا كِي رخ بنمايي
.نگاهم بر جادوي چشمانت،مجالي به ترنم لبها نميداد گوشها هم،همه چشم بودند ، انگار
ReplyDeletep.s
ReplyDeleteنميداد. گوشها هم
@RANA