خیلی حرفها گفتنی نیستند، لا مصب ها
هی مزه مزه کردن می خواهد
هی آدم به خودش فحش میدهد
.چه جوری بگم... ، دل تنگم
!چه جوری بگم، چرا... نشدنمان را
هی حسرت روزگار خوردن و هی دق آوردن و هی ...
تف تو گور این زمونه
... ،نفرین به این شاید ها ...، باید ها
به همه این لعنتی هایی که الان، من اینجام و تو آنجا
دلم گریه می خواهد
دلم کوفت می خواهد
حتی همان دم های آخرین سرد را می خواهد
دل دردی دارم
جریمه تا کجا... تا کی...
و چرا با تو
که عشقم بودی ....
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment